Quote image editor
“هنگامی که می خواستم از آنجا بروم دختری یا- نمی دانم- زن جوانی آمد و روی یکی از نیمکتهای خیس از باران نشست. پیراهنش سیاه بود و یقه ی پرچین سفیدی داشت. وقتی می آمدم هنوز آنجا بود، بی اعتنا به سرمای دم غروب بی حرکت آنجا نشسته بود، چیزی یا کسی را انتظار می کشیدو همان طور که می بینی پاریس پر از آدمهایی است که مثل من خل اند.” — Alain-Fournier
هنگامی که می خواستم از آنجا بروم دختری یا- نمی دانم- زن جوانی آمد و روی یکی از نیمکتهای خیس از باران نشست. پیراهنش سیاه بود و یقه ی پرچین سفیدی داشت. وقتی می آمدم هنوز آنجا بود، بی اعتنا به سرمای دم غروب بی حرکت آنجا نشسته بود، چیزی یا کسی را انتظار می کشیدو همان طور که می بینی پاریس پر از آدمهایی است که مثل من خل اند.