Quotessence
Home / Quotes / Quote by Ralph Waldo Emerson

Quote by Ralph Waldo Emerson

“Ralph Waldo Emerson “Do not go where the path may lead, go instead where there is no path and leave a trail.” ― Ralph Waldo Emerson”

Quote by Ralph Waldo Emerson

Author

Ralph Waldo Emerson
Ralph Waldo Emerson

American essayist, poet, and philosopher. Born on May 25, 1803, and died on April 27, 1882. Known for his transcendentalist philosophy, his works have had a profound impact on literature and the intellectual world. more

You May Also Like

“رویا با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رؤیایی دخترک افسانه می خواند نیمه شب در کنج تنهایی: بی گمان روزی ز راهی دور می رسد شهزاده ای مغرور می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه ی سم ستور بادپیمایش می درخشد شعله خورشید بر فراز تاج زیبایش تار و پود جامه اش از زر سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر می کشاند هر زمان همراه خود سویی باد … پرهای کلاهش را یا بر آن پیشانی روشن حلقه موی سیاهش را مردمان در گوش هم آهسته می گویند « آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو» « در جهان یکتاست» « بی گمان شهزاده ای والاست» دختران سر می کشند از پشت روزن ها گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار سینه ها لرزان و پرغوغا در طپش از شوق یک پندار « شاید او خواهان من باشد.» لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند او از این گلزار عطرآگین برگ سبزی هم نمی چیند همچنان آرام و بی تشویش می رود شادان به راه خویش می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه سم ستور بادپیمایش مقصد او خانه دلدار زیبایش مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند «کیست پس این دختر خوشبخت؟» ناگهان در خانه می پیچد صدای در سوی در گویی ز شادی می گشایم پر اوست . . . آری . . . اوست « آه، ای شهزاده ، ای محبوب رؤیایی نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی.» زیر لب چون کودکی آهسته می خندد با نگاهی گرم و شوق آلود بر نگاهم راه می بندد « ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی ای نگاهت باده ای در جام مینایی آه ، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی ره بسی دور است لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.» می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش می شوم مدهوش. باز هم آرام و بی تشویش می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه سم ستور باد پیمایش می درخشد شعله ی خورشید برفراز تاج زیبایش. می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت مردمان با دیده ی حیران زیر لب آهسته می گویند «دختر خوشبخت ! . . .»”

“There's an Edna St. Vincent Millay poem that's been rumbling around inside me ever since I first read it, and part of it goes: 'Blown from the dark hill hither to my door/ Three flakes, then four/ Arrive, then many more.' You can count the first three flakes, and the fourth. Then language fails, and you have to settle in and try to survive the blizzard”

“ای آدمها! ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یا بیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید آن زمان که تنگ می بندید بر کمرهاتان کمربند در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان *** آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید نان به سفره، جامه تان برتن یک نفر در آب می خواند شما را موج سنگین را به دست خسته می کوبد باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه هاتان را ز راه دور دیده آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون می کند زین آبها بیرون گاه سر، گه پا آی آدمها! او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید میزند فریاد و امید کمک دارد آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید! *** موج می کوبد به روی ساحل خاموش پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید: "آی آدمها!" و صدای باد هر دم دلگزاتر در صدای باد بانگ او رهاتر از میان آبهای دور و نزدیک باز در گوش این نداها: "آی آدمها!"...”

Author:Nima Yushij

“Some of these guys will go on walking long after the laws of biochemistry and handicapping have gone by the boards. There was a guy last year that crawled for two miles at four miles an hour after both of his feet cramped up at the same time, you remember reading about that? Look at Olson, he's worn out but he keeps going. That goddam Barkovitch is running on high-octane hate and he just keeps going and he's as fresh as a daisy. I don't think I can do that. I'm not tired -not really tired- yet. But I will be." The scar stood out on the side of his haggard face as he looked ahead into the darkness "And I think... when I get tired enough... I think I'll just sit down”