Quotessence
Home / Authors / Forough Farrokhzad

Forough Farrokhzad Quotes

Author

Filter quotes by topic

Famous Forough Farrokhzad Quotes

“Pāpa āmi ēkaṭā paramānandēra pāpa karēchi, ēmana ēka āliṅganē yā chila uṣṇa āra ābēgabharā. Bāhura ghērāṭōpē āmi pāpa karaluma tā chila tapta āra śaktimaẏa āra pratikarmēra phala. Andhakāra āra niḥśabda āṛālē āmi ōra nigūṛha cōkhēra dikē tākāluma. Āmāra bukēra madhyē hr̥daẏa adhairyabhābē spandita hala ōra karaṇīẏa cōkhēra anurōdhē sāṛā diẏē. Ō'i andhakāra āra niḥśabda āṛālē, āmi āluthālu ōra pāśē basaluma. Ōra ṭhōm̐ṭa āmāra ṭhōm̐ṭē kāmēcchā ugarē dilō, āmi āmāra uttējita hr̥daẏēra duḥkha kāṭiẏē uṭhaluma. Āmi ōra kānē bhālōbāsāra kāhini balaluma phisaphisa karē: Āmi tōmākē cā'i, hē āmāra jībana, āmi tōmākē cā'i, hē jībanadāẏī āślēṣa hē āmāra unmāda prēmika, tumi. Cāhidā ōra cōkha thēkē anurāgēra sphūliṅga chaṛiẏē dilō; pēẏālāẏa nācatē lāgalō lāla mada. Narama bichānāẏa, āmāra śarīra ōra bukē mātāla sphūraṇa gaṛē phēlalō. Āmi ēka paramānandēra pāpa karēchi, śiharita stambhita ākārēra naikaṭyē hē īśbara, kē'i bā jānē āmi ki karēchi ō'i andhakāra āra niḥśabda āṛālē. Biẏēra bēṛi mēẏēṭi hāsala āra balala: Ē'i sōnāra āṅaṭira rahasya ki, ē'i āṅaṭira rahasya yā ēmana ēm̐ṭē basē gēchē āmāra āṅulē, ē'i āṅaṭira rahasya yā jhilamila karachē āra ētō dyūtimaẏa? Yubaka bēśa abāka hala āra balala: Ē'i āṅaṭi saubhāgyēra, jībanēra āṅaṭi. Sabā'i balala: Abhinandana āra bhālō thēkō! Mēẏēṭi balala: Hāẏa āmāra ēkhana'ō sandēha āchē āṅa Show more 1135/5000 पाप मैंने एक पाप किया है, एक तटबंध में जो गर्म और भावनात्मक था। मैंने बांह के आसपास के क्षेत्र में पाप किया है यह गर्म और मजबूत था और प्रतिरोध का परिणाम था अंधेरा और सन्नाटा पीछे छिप जाता है मैंने उसकी गुप्त आँख को देखा। हृदय मेरी छाती में अधीर कंपन कर रहा है उसकी आँखों के अनुरोध का जवाब। वह अंधेरी और खामोश छुपी, मैं अलुथलू के पास बैठ गया। उसके होंठों ने मुझे वासना से अभिभूत कर दिया, मैं अपने दिल की उदासी से अभिभूत हूं। मैंने उसके कान में प्यार की कहानी सुनाई और फुसफुसाया: मैं तुम्हें चाहता हूँ, हे मेरे जीवन, मैं आपको चाहता हूं, हे जीवन-रक्षा प्रसार हे मेरे पागल प्रेमी, तुम माँग उसकी आँखों से स्नेह की चिंगारी फैलाती है; कप में लाल शराब नाचने लगी शीतल बिस्तर, मेरा शरीर उन्होंने अपने सीने में एक उनींदापन विकसित किया। मैंने एक पाप के साथ पाप किया है, चकित आकार के झटके से रोमांचित हे भगवान, जो जानता है कि मैंने क्या किया है वह अंधेरा और मूक छेद”

“آه … سهم من اينست سهم من اينست سهم من ، آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد سهم من پايين رفتن ا ز يك پله ي متروكست و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد : “دست هايت را دوست مي دارم ” دست هايم را در باغچه مي كارم سبز خواهم شد ،مي دانم ،مي دانم،مي دانم و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت”

“رویا با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رؤیایی دخترک افسانه می خواند نیمه شب در کنج تنهایی: بی گمان روزی ز راهی دور می رسد شهزاده ای مغرور می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه ی سم ستور بادپیمایش می درخشد شعله خورشید بر فراز تاج زیبایش تار و پود جامه اش از زر سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر می کشاند هر زمان همراه خود سویی باد … پرهای کلاهش را یا بر آن پیشانی روشن حلقه موی سیاهش را مردمان در گوش هم آهسته می گویند « آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو» « در جهان یکتاست» « بی گمان شهزاده ای والاست» دختران سر می کشند از پشت روزن ها گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار سینه ها لرزان و پرغوغا در طپش از شوق یک پندار « شاید او خواهان من باشد.» لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند او از این گلزار عطرآگین برگ سبزی هم نمی چیند همچنان آرام و بی تشویش می رود شادان به راه خویش می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه سم ستور بادپیمایش مقصد او خانه دلدار زیبایش مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند «کیست پس این دختر خوشبخت؟» ناگهان در خانه می پیچد صدای در سوی در گویی ز شادی می گشایم پر اوست . . . آری . . . اوست « آه، ای شهزاده ، ای محبوب رؤیایی نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی.» زیر لب چون کودکی آهسته می خندد با نگاهی گرم و شوق آلود بر نگاهم راه می بندد « ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی ای نگاهت باده ای در جام مینایی آه ، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی ره بسی دور است لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.» می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش می شوم مدهوش. باز هم آرام و بی تشویش می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه سم ستور باد پیمایش می درخشد شعله ی خورشید برفراز تاج زیبایش. می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت مردمان با دیده ی حیران زیر لب آهسته می گویند «دختر خوشبخت ! . . .»”

“غزل چون سنگ ها صداي مرا گوش مي كني سنگي و ناشنيده فراموش مي كني رگبار نوبهاري و خواب دريچه را از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني دست مرا كه ساقه سبز نوازش است با برگ هاي مرده همآغوش مي كني گمراه تر ز روح شرابي و ديده را در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني اي ماهي طلائي مرداب خون من خوش باد مستيت كه مرا نوش مي كني تو دره بنفش غروبي كه روز را بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت او را به سايه از چه سيه پوش مي كني ؟”

“زندگي شايد يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد زندگي شايد ريسمانيست كه مردي باآن خود را از شاخه مي آويزد زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر مي گردد زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ،در فاصله ي رخوتناك دو همآغوشي يا عبور گيج رهگذري باشد كه كلاه از سر بر مي دارد و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد “صبح بخير” زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد و در اين حسي است كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت”

“در آبهای سبز تابستان تنها تر از یک برگ با بار شادی های مهجورم در آب های سبز تابستان آرام می رانم تا سرزمین مرگ تا ساحل غم های پاییزی در سایه ای خود را رها کردم در سایه بی اعتبار عشق در سایه فرار خوشبختی در سایه ناپایداری ها شبها که میچرخد نسیمی گیج در آسمان کوته دلتنگ شبها که می پیچد مهی خونین در کوچه های آبی رگها شبها که تنهاییم با رعشه های روحمان تنها در ضربه های نبض می جوشد احساس هستی هستی بیمار در انتظار دره ها رازیست این را به روی قله های کوه بر سنگهای سهمگین کندند آنها که در خطوط سقوط خویش یک شب سکوت کوهساران را از التماسی تلخ کندند در اضطراب دستهای پر آرامش دستان خالی نیست خاموشی ویرانه ها زیباست این را زنی در آبها می خواند در آبهای سبز تابستان گویی که در ویرانه ها می زیست ما یکدیگر را با نفسهامان آلوده می سازیم آلوده تقوای خوشبختی ما از صدای باد می ترسیم ما از نفوذ سایه های شک در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم ما در تمام میهمانی های قصر نور از وحشت آواز می لرزیم کنون تو اینجایی گسترده چون عطر اقاقی ها در کوچه های صبح بر سینه ام سنگین در دستهایم داغ در گیسوانم رفته از خود سوخته مدهوش کنون تو اینجایی چیزی وسیع و تیره و انبوه چیزی مشوش چون صدای دوردست روز بر مردمک های پریشانم می چرخد و می گسترد خود را شاید مرا از چشمه می گیرند شاید مرا از شاخه می چیندد شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند شاید ... دیگر نمی بینم ما برزمینی هرزه روییدیم ما بر زمینی هرزه می باریم ما هیچ را در راهها دیدیم بر اسب زرد بالدار خویش چون پادشاهی راه می پیمود افسوس ما خوشبخت و آرامیم افسوس ما دلتنگ و خاموشیم خوشبخت زیرا دوست می داریم دلتنگ زیرا عشق نفرینیست”

“বিয়ের বেড়ি মেয়েটি হাসল আর বলল : এই সোনার আঙটির রহস্য কি, এই আঙটির রহস্য যা এমন এঁটে বসে গেছে আমার আঙুলে, এই আঙটির রহস্য যা ঝিলমিল করছে আর এতো দ্যূতিময় ? যুবক বেশ অবাক হল আর বলল : এই আঙটি সৌভাগ্যের, জীবনের আঙটি । সবাই বলল : অভিনন্দন আর ভালো থেকো ! মেয়েটি বলল : হায় আমার এখনও সন্দেহ আছে আঙটির এই মর্মার্থের । বহু বছর কেটে গেল, আর এক রাতে এক হতোদ্যম মহিলা সোনার আঙটিটা দেখল আর তার দ্যূতিময় নকশায় দেখতে পেল স্বামীর বিশ্বস্ততার আশায় নষ্ট হওয়া দিনগুলো, দিনের পর দিন একেবারে বরবাদ । মহিলাটি উত্তেজিত হয়ে কেঁদে বললেন : হায়, এই আঙটি যা এখনও ঝিলমিল করে আর দ্যূতিময় রয়েছে তা ক্রীতদাসত্বের আর বাঁধনের বেড়ি ।”

“शादी का खलिहान लड़की मुस्कुराई और बोली: यह सोना क्या है अंगूठी का रहस्य, इस अंगूठी का रहस्य ट्रंक है मैं अपनी उंगली पर बैठा था, इस अंगूठी का रहस्य शर्मीली और इतनी प्यारी क्या है? युवक बहुत हैरान हुआ और बोला: यह अंगूठी भाग्यशाली है, जीवन की अंगूठी है। सभी ने कहा: बधाई हो और अच्छा हो! लड़की ने कहा: काश! मुझे अभी भी संदेह है कि यह उंगली का कारण है। कई साल बीत गए, और एक और रात जल्दी में एक महिला ने सोने की अंगूठी देखी और उनके खूबसूरत डिजाइन में देखा पति की वफादारी की उम्मीद में खोए दिन, दिन के बाद दिन पूरी तरह से बर्बाद हो गया महिला ने फूट-फूट कर रोई: ओह, यह अंगूठी है अभी भी अस्थिर और अस्थिर यह दासता और बंधन है।”

“مرداب شب سیاهی کرد و بیماری گرفت دیده را طغیان بیماری گرفت دیده از دیدن نمیماند ، دریغ دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ رفت و در من مرگزاری کهنه یافت هستیم را انتظاری کهنه یافت آن بیابان دید و تنهائیم را ماه و خو.رشید مقوائیم را چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ میدرد دیوار زهدان را به چنگ زنده ، اما حسرت زادن در او مرده ، اما میل جاندادن در او خودپسند از درد خود نا خواستن خفته از سودای بر پا خاستن خنده ام غمناکی بیهوده ای ننگم از دلپاکی بیهوده ای غربت سنگینم از دلدادگیم شور تند مرگ در همخوابگیم نامده هرگز فرود از بام خویش در فرازی شاهد اعدام خویش کرم خاک و خاکش اما بویناک بادبادکهاش در افلاک پاک ناشناس نیمهء پنهانیش شرمگین چهرهء انسانیش کوبکو در جستجوی جفت خویش میدود ، معتاد بوی جفت خویش جویدش گهگاه و ناباور از او جفتش اما سخت تنهاتر از او هر دو در بیم و هراس از یکدگر تلخکام و ناسپاس از یکدگر عشقشان ، سودای محکومانه ای وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای آه اگر راهی به دریائیم بود از فرو رفتن چه پروائیم بود گر به مردابی ز جریان ماند آب از سکون خویش نقصان یابد آب جانش اقلیم تباهی ها شود ژرفنایش گور ماهی ها شود آهوان ، ای آهوان دشتها گاه اگر در معبر گلگشت ها جویباری یافتید آوازخوان رو به استغنای دریاها روان جاری از ابریشم جریان خویش خفته بر گردونهء طغیان خویش یال اسب باد در چنگال او روح سرخ ماه در دنبال او ران سبز ساقه ها را میگشود عطر بکر بوته ها را میربود بر فرازش ، در نگاه هر حباب انعکاس بیدریغ آفتاب خواب آن بیخواب را یاد آورید مرگ در مرداب را یاد آورید”

“The Wind Will Carry Us In my night, so brief, alas The wind is about to meet the leaves. My night so brief is filled with devastating anguish Hark! Do you hear the whisper of the shadows? This happiness feels foreign to me. I am accustomed to despair. Hark! Do you hear the whisper of the shadows? There, in the night, something is happening The moon is red and anxious. And, clinging to this roof That could collapse at any moment, The clouds, like a crowd of mourning women, Await the birth of the rain. One second, and then nothing. Behind this window, The night trembles And the earth stops spinning. Behind this window, a stranger Worries about me and you. You in your greenery, Lay your hands – those burning memories – On my loving hands. And entrust your lips, replete with life's warmth, To the touch of my loving lips The wind will carry us! The wind will carry us!”