Quotessence
Home / Quotes / Quote by Edgar Allan Poe

Quote by Edgar Allan Poe

Author

Edgar Allan Poe
Edgar Allan Poe

American author, poet, editor, and literary critic. Known for his short stories and poetry, particularly his works of horror and mystery. His most famous works include 'The Black Cat', 'The Raven', and 'Annabel Lee'. more

You May Also Like

“Sour Milk You can't make it turn sweet again. Once it was an innocent color like the flowers of wild strawberries, and its texture was simple would pass through a clean cheesecloth, its taste was fresh. And now with nothing more guilty that the passage of time to chide it with, the same substance has turned sour and lumpy. The sour milk makes interesting & delicious doughs, can be carried to a further state of bacterial action to create new foods, can in its own right be considered complicated and more interesting in texture to one who studies it closely, like a map of the world. But to most of us: it is spoiled. Sour. We throw it out, down the drain-not in the backyard- careful not to spill any because the smell is strong. A good cook would be shocked with the waste. But we do not live in a world of good cooks. I am the milk. Time passes. You cannot make it turn sweet again. I sit guiltily on the refrigerator shelf trembling with hope for a cook who dreams of waffles, biscuits, dumplings and other delicious breads fearing the modern housewife who will lift me off the shelf and with one deft twist of a wrist... you know the rest. You are the milk. When it is your turn remember, there is nothing more than the passage of time we can chide you with.”

“رویا با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رؤیایی دخترک افسانه می خواند نیمه شب در کنج تنهایی: بی گمان روزی ز راهی دور می رسد شهزاده ای مغرور می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه ی سم ستور بادپیمایش می درخشد شعله خورشید بر فراز تاج زیبایش تار و پود جامه اش از زر سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر می کشاند هر زمان همراه خود سویی باد … پرهای کلاهش را یا بر آن پیشانی روشن حلقه موی سیاهش را مردمان در گوش هم آهسته می گویند « آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو» « در جهان یکتاست» « بی گمان شهزاده ای والاست» دختران سر می کشند از پشت روزن ها گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار سینه ها لرزان و پرغوغا در طپش از شوق یک پندار « شاید او خواهان من باشد.» لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند او از این گلزار عطرآگین برگ سبزی هم نمی چیند همچنان آرام و بی تشویش می رود شادان به راه خویش می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه سم ستور بادپیمایش مقصد او خانه دلدار زیبایش مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند «کیست پس این دختر خوشبخت؟» ناگهان در خانه می پیچد صدای در سوی در گویی ز شادی می گشایم پر اوست . . . آری . . . اوست « آه، ای شهزاده ، ای محبوب رؤیایی نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی.» زیر لب چون کودکی آهسته می خندد با نگاهی گرم و شوق آلود بر نگاهم راه می بندد « ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی ای نگاهت باده ای در جام مینایی آه ، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی ره بسی دور است لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.» می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش می شوم مدهوش. باز هم آرام و بی تشویش می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربه سم ستور باد پیمایش می درخشد شعله ی خورشید برفراز تاج زیبایش. می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت مردمان با دیده ی حیران زیر لب آهسته می گویند «دختر خوشبخت ! . . .»”

“There's an Edna St. Vincent Millay poem that's been rumbling around inside me ever since I first read it, and part of it goes: 'Blown from the dark hill hither to my door/ Three flakes, then four/ Arrive, then many more.' You can count the first three flakes, and the fourth. Then language fails, and you have to settle in and try to survive the blizzard”

“ای آدمها! ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یا بیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید آن زمان که تنگ می بندید بر کمرهاتان کمربند در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان *** آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید نان به سفره، جامه تان برتن یک نفر در آب می خواند شما را موج سنگین را به دست خسته می کوبد باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه هاتان را ز راه دور دیده آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون می کند زین آبها بیرون گاه سر، گه پا آی آدمها! او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید میزند فریاد و امید کمک دارد آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید! *** موج می کوبد به روی ساحل خاموش پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید: "آی آدمها!" و صدای باد هر دم دلگزاتر در صدای باد بانگ او رهاتر از میان آبهای دور و نزدیک باز در گوش این نداها: "آی آدمها!"...”

Author:Nima Yushij