Quotessence
Home / Topics / کودکی Quotes

کودکی Quotes

Browse 3 quotes about کودکی.

کودکی Quotes

“- حالا دیگر همه ی پول هایت مال خودت است جواب ندادم. کودکی ام از هم پاشیده شده بود. پیش از خواب، دفترهای طرح، رنگ ها و قلم موهایم را جمع کردم و در یک ساک گذاشتم. برای نخستین بار، از آنچه در زندگی حقیرانه ام داشتم صورت برداری کردم. لباس هایم در یک گنجه و سه کشو جا داشتند. کل دارایی ام دو جفت کفش، یک پالتو، چند کتاب و یک چمدان بود. جز این ها، نه چیزی داشتم و نه کسی.”

“نامه را دوباره خواندم. خنده ام گرفت. روی صحنه پدرم بود، آکروبات باز تماشاخانه، کسی که مدام تغییر شکل می داد، دلقک، تردست، بندباز، معرکه گیر بازار روز، فروشنده ی قصه های کودکان. و در تالار نمایش، ما بودیم: مادرم، من، لوگری تعمیرکار، آلونسو آرایشگر، هلگرس طبیب. و آن های دیگر: بانوی متصدی باشگاه جودو، دندانپزشک، فروشنده ی دوچرخه، عابران روز یکشنبه. (( رخنه کردن در ارتش اس.اس ))”

“پدرم. آخرین بار. هیکل تنومند، موهای رو به عقب، چشم های کم و بیش بسته. طرحی از شیوه ی سکوتش، خمیدگی پشتش، پاهای بازش، دست هایش و عینکش کشیدم. به پولور قهوه ای اش سایه زدم، به جوراب هایش که خال های آبی داشت چین دادم. کناره های صندلی دسته دارش، بالشچه ی پشمی اش، پرده ی پشت سرش و گل های مصنوعی پارچه ای را در گلدان بدون آب کشیدم.با مداد تندتند می کشیدم. هر چه را که هنوز به چشم می خورد، ضبط می کردم. چهره ی مردی ضعیف، تنها و سرگشته را سرسری ترسیم می کردم. نگاه به زیر افکنده اش را جستجو می کردم. دیگر هیچ چیز در وجودم خانه نداشت. نه خشمی. نه اندوهی. تنم از مشت هایش جان سالم به در برده بود . سرم صدمه ندیده بود.((دارالتادیب)) دیگر چیزی نبود جز یک قفسه ی چوبی.”