Quotessence
Home / Topics / رمان Quotes

رمان Quotes

Browse 56 quotes about رمان.

رمان Quotes

“لوبورین با لحنی صبورانه که برای او نامعمول بود گفت:(( اوه، چرا، می فهمی. تو می دونی اون آدم بی ارزشیه، می دونی هیچی براش مهم نیست، و این که بلاخره یک روزی بهت خیانت می کنه. اما با این حال می خوای باورش داشته باشی. اون مثل مجسمه هائیه که توی کلیساها می بینی، تماما طلایی و درخشنده در ظاهر و از داخل فقط گچ.”

“روزی یکی از دوستانم برایم از پدر و مادرش گفت. آن ها یهودی بودند. در زمان جنگ، پدرش یک هفت تیر کهنه ی انگلیسی را از لا به لای تلّی از پارچه ها پنهان کرده و با چرخ دوخته بود و مادر هر جا می رفت، یک تیغ ریش تراشی در کیفش داشت تا اگر دستگیرش کردند، اعتراف نکند. مادرش هجده سال داشت و‌پدرش کمی بیشتر. از او‌ پرسیدم: خودشان را برای مردن آماده کرده بودند؟ لبخند زد. نه، به هیچ وجه. برای زندگی. مدت ها به این جمله فکر کردم . آماده ی زندگی. و آن روز که در بزرگسالی پیش پدرم برگشته بودم، دانستم که او نتوانسته بود بر من غلبه کند. کینه و نفرت، روحم را نابود نکرده بود. هفت تیرو تیغ ریش تراشی ام را کنار گذاشته بودم. آماده ی زندگی بودم.”

“بی قصد گفتم:(( بعضی اوقات از خودم می پرسم، واقعا آزاد بودن چه معنی ای دارد.)) - من فکر می کنم که آزادی نمی تواند جز کمی بی گدار به آب زدن باشد. آزادی تعادلی متزلزل است، کمی خارج از حد و مرز بودن.”

“در واقع، هنگامی که انسانی برخوردار از موهبت استعداد و تیزهوشی ناگزیر باشد در دوران پر ملال تنگ نظری سفیهانه زندگی کند، هنرمند، ناخواسته و بی اختیار، گرفتار وسوسه ی پناه بردن به زمانه ای دیگر می شود.”

“آقای ویلسن من از شما می پرسم که اگر بومی ها شما را زندانی کنند، از زن و فرزندانتان جدایتان سازند و اگر وادارتان کنند که تا آخر عمر گندم آسیاب کنید، آیا اعتقاد خواهید داشت که باقی ماندن در چنین حالتی وظیفه ی شماست و باید به درخواست تقدیر تسلیم باشید؟؛ نه! من یقین دارم در آن حال شما نخستین اسبی را که در دسترس ببینید به عنوان فرستاده ی تقدیر برای نجات از چنان وضعی سوار می شوید و فرار می کنید. آیا جز این است؟”

“فکر می‌کردم زندگی مثل درخت انجیر است؛ هر شاخه‌اش راهی متفاوت، آینده‌ای متفاوت. اما وقتی به همه نگاه می‌کردم، نمی‌توانستم انتخاب کنم و انجیرها یکی‌یکی جلوی چشمم خشک می‌شدند و می‌افتادند.”

“بابا می گه انسان مالک زمین خلق شده اما یه چیزی کم داره: یه پیچ گوشتی برای باز کردن افکار اشتباه، یه چکش واسه محکم کردن نیات خوب، یه آچار فرانسه برای سفت کردن عشق تا ابد، یه ارّه واسه بریدن از گذشته. اما این ابزار رو به ما ندادن و بعد از تلو تلو خوردن و تلق و تولوق کردن بلاخره دیر یا زود خراب می شیم.”

“همین جرقه های خرد حیاط مدرسه آدم را از کوره در بر می برد، همین اولین کلمه های تکان دهنده و عجیب آدمهاست که هیچ وقت نمی شود فراموش کرد، چرا که اتفاقات بعد، نمک روی زخم اند.”

“یک بار مردی در میخانه ای از من پرسید کتاب ها چه مزه ای می دهند،(( حالا دقیقش را هم نگفتی، نگفتی)). جوابش را از قبل آماده داشتم، اما برای اینکه کاری نکرده باشم که او از بیخ احساس حماقت کند، کمی وانمود کردم دارم به سؤالش فکر می کنم و بعد گفتم (( رفیق، با در نظر گرفتن شکاف عمیقی که میان تمامی تجربیات شما و من وجود دارد،برای اینکه نزدیک ترین طعم را به آن طعم منحصر به فرد به شما نشان دهم باید بگویم که کتاب ها، همین طوری اش اگر را بخواهید، همان طعم بوی قهوه را می دهند.)) حرف دهن پُرکنی بود، و از طوری که او دوباره سراغ نوشیدنی اش رفت می توانستم بگویم حسابی خوراک فکر کردن به او داده ام.”

“بابام همیشه می گفت که سؤال یک چیز جدی است و نباید سرسری به آن جواب داد. باید از هر جهت به آن فکر کرد جواب های غیر معقول آن را دور ریخت و بقیه را سبک و سنگین کرد. می گفت روی همین اصل که به خیلی از سؤالات پیش از آن که خوب و درست طرح شوند، زود جواب داده شده، فجایع بسیار اتفاق افتاده است.”

“بی قصد گفتم: (( بعضی اوقات از خودم می پرسم، واقعا آزاد بودن چه معنی ای دارد.)) - من فکر می کنم که آزادی نمی تواند جز کمی بی گدار زدن به آب باشد . آزادی تعادلی متزلزل است، کمی خارج از حد و‌ مرز بودن.”

“استاسیو گفت: (( ارواح به صورت کرکس، چلچله و‌با موجودات دیگری بین این دو متولد می شوند. برای یکی افقی گسترده و‌کوه بلند لازم است که بر قله ی آن بال زده، صعود کرده و به آفتاب خیره شود و دیگری فضایی چند وجبی و سقفی می خواهد تا بتواند زیر آن لانه ی خود را پنهان کند. چلچله ها تیره و گمنام، ولی خوشحال هستند. نگاه ها را فریب نمی دهند، آدم ها را تحت سلطه در نمی آورند، در صفحات درخشان و حزن انگیز تاریخ به آنها اشاره نشده است، سقف خانه ای که در آن زندگی می کنند و یا درختی که روی آن استراحت کرده و فرود می آیند، تنها شاهد و تنها خوشبختی چند روزی است که می گذرد. هنگامی که مرگ هر دو گروه فرا می رسد، همه روی یک بستر مشترک ابدیت فرود می آیند، جایی که جملگی در یک خواب ابدی فرو می روند، چه فرماندهی باشند که برای رسیدن به این وضعیت و بستر از نردبان مرگ بالا رفته باشد و‌چه شبانی که یک بار آن بستر را دیده و‌ دو‌ ساعت بعد یادش رفته باشد.”

“به راستی چقدر کارها آسان می شد اگر انسان ها بسیاری از سهل انگاری های خود را به نام دوراندیشی و خیرخواهی توجیه نمی کردند. چه بسا از کودکی ما را از کارهایی که شوق انجامشان را داشتیم منع کردند، تنها به این بهانه که از پس آن کارها بر نمی آییم.”

“واقعیت غم انگیز این است که، افسوس، دقیقا همان کسی که آن حسن نیت عام به او ابراز می شود آن را یک جور توهین تلقی می کند؛ و بدین ترتیب آن حسن نیت نوعی غرض ورزی به بار می آورد.”

“رایحه یک آرزو و هدف است. نه فقط ابزاری برای اغواگری، بلکه برای قدرت و مقام. می دانی باستانیان چقدر برای کُندُر یا درخت مُر می پرداختند؟ کل امپراتوری آنها بر اساس تجارت این کالا ساخته شده بود. می بینی، حتی بعد، وقتی زندگی کوتاه و ظالمانه بود، مردم می خواستند بوی متفاوتی بدهند و از خود بی خود شوند.”

“هر انسانی به دلیل ذاتش مستعد چیزهای مشخصی است که گاهی خیلی خیلی کوچک اند اما با وجود کوچکی برای آن شخص جزئی از زندگی هستند یا دست کم بهترین چیزی هستند که زندگی برایشان به ارمغان آورده. برای من این چیزها سادگی، راستی و طبیعی بودن اند. لینه همه ی آن ها را داراست و برای همین مرا شیفته ی خود کرده.”

“بعد از کوچه های مونته دیدیو بالا می رویم و شاگردهای دانشکده ی افسری نونتزیاتلا از کنارمان رد می شوند، دگمه های لباسشان طلایی ست و‌ شمشیر کوچکی با دسته ی سفید از کمرشان آویزان است. میان لباس های کهنه ی جمعیت لباس های آنها برق می زند، پسرهایی اند چندسالی از من بزرگتر، سینه هاشان را داده اند جلو و وقت راه رفتن تو صورت هیچ کس نگاه نمی کنند، این طور با بقیه فرق داشتن، این طور از بقیه ی آدم ها جادو بودن باید خیلی چیز بدی باشد.”

“بیشتر مواقع حساب نمی کنیم کاری که برای بار نخست انجام می دهیم، نقطه ی پایان است و نه نقطه ی آغازش؛ در نیکی، و به ویژه در بدی. اگر اشتباه باشد، راه برگشتی در کار نیست.”

“گاهی مواقع باید حرف زد و هیچ چیزی را نباید ناگفته گذاشت؛ گاهی مواقع درست برعکس، باید سکوت کرد، چون در محیط چیزهای ملموس و گرانبهایی وجود دارند که حرفت می تواند به یک چشم برهم زدن نابودشان کند. دو اصل بسیار ساده اند؛ بخش مشکلش در تصمیم گیری است؛ کدام وقت یکی و کدام وقت آن دیگری را به کار ببری.”

“استاسیو رو به اوژنیا کرد و گفت:(( آیا می خواهید بدانید دلیل واقعی عدم موفقیت تان چیست؟ به این دلیل است که به ظواهر بیرونی و پوچ زندگی بیشتر از فضایل ناب و استوار قلبی توجه دارید. دوستی شما به اندازه ی چرخش رقص والس طول می کشد یا در بهترین حالت، مثل آن کلاه است؛ فقط می تواند هوس یک روز را برآورده کند، ولی برای نیازهای قلبی بی حاصل است.))”

“ارواح به صورت کرکس، چلچله و یا موجودات دیگری بین این دو متولد می شوند. برای یکی افقی گسترده و کوه بلند لازم است که بر قله ی آن بال زده، صعود کرده و به آفتاب خیره شود و دیگری فضایی چند وجبی و سقفی می خواهد تا بتواند زیر آن لانه ی خود را پنهان کند. چلچله ها تیره و گمنام، ولی خوشحال هستند. نگاه ها را فریب نمی دهند، آدم ها را تحت سلطه در نمی آورند، در صفحات درخشان و حزن انگیز تاریخ به آن ها اشاره نشده است، سقف خانه ای که در آن زندگی می کنند و یا درختی که روی آن استراحت کرده و فرود می آیند، تنها شاهد و تنها خوشبختی چند روزی است که می گذرد. هنگامی که مرگ هر دو گروه فرا می رسد، همه روی یک بستر مشترک ابدیت فرود می آیند، چه فرماندهی باشند که برای رسیدن به این وضعیت و بستر ازنردبان مرگ بالا رفته باشد چه شبانی که یک بار آن بستر را دیده و دو ساعت بعد یادش رفته باشد. بلندپروازی های یک کاپیتان به اندازه ی یک چوپان خیلی کوچک نیست؛ بلکه تسلط بر دشتی است که از آن عبور می کند.”

“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دا انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست...”

“و نسیمی که می وزید گاهی از سرما تنمان را می لرزاند و گاهی از ولرمی شور ژرف کهنه ی ناشناخته ای را در دلمان بر می انگیخت. آه! برادر، دوست، همسفر، هر دو چه مطمئن بودیم که خوشبختی در همان نزدیکی است، و کافیست به راه بیفتیم تا به آن برسیم!...”

“برای جوان های معمولی هم دوچرخه وسیله ی بسیار سرگرم کننده ای است تا چه رسد به پسرک بینوایی چون من که تا همان اواخر می لنگیدم و هنوز سه چهار کیلومتر نرفته خیس عرق می شدم!... چه لذتی از شیب تپه ها به شتاب پایین رفتن و در ژرفاهای چشم انداز گم شدن؛ به تیزی پرنده ای به دور دستهای جاده ای رسیدن که با نزدیک شدنت از هم باز و شکوفان می شود؛ دهکده ای را در یک چشم به هم زدن پشت سر گذاشتن و همه چیزش را به یک نگاه از آن خود کردن و بردن...”

“اینجا احتمالا جایی بود که او بیماران خصوصی اش را معالجه می کرد. چشمان آنها تلاقی پیدا کرد و نیکولا با بهت و حیرت دریافت علی رغم مهربانی و محبت ها، کمک ها و سخاوتمندی هایش و علی رغم این حقیقت که زندگی اش را به اون مدیون بود، هنوز خیلی چیزها وجود داشت که درباره ی کانر نمی دانست.”

“نیکولا به خود گفت، کلمات تنها چیزی بودند که برای اون باقی مانده اند. آیا می توانست با حرف زدن او را قانع کند و دل او را به دست آورد؟ آیا جرعت می کرد تا حقیقت را توضیح دهد و خودش را از او تبرئه کند؟ با این که می دانست نمی تواند نظر کانر را برگرداند، به خودش دلداری داد که حداقل بقیه عمرش را در رضایت خاطر و خشنودی تنها، غمگین ... اما بی گناه سپری کند.”

“کانر بازگشت، پنبه ای الکلی روی بازوی چپ او مالید و آمپولی برایش تزریق کرد. ((کمکت می کند که بخوابی، عزیزم)). بعد لبخند زد، لبخندی پر از مهر و عطوفت! نیکولا با خودش فکر کرد در گذشته چه طور توانسته بود آن همه حرف های وحشتناک را درباره ی بی رحمی و خشونت و سنگدلی او بزند؟ او مهربانترین و بهترین مردی بود که می شناخت.”

“پدربزرگ می گه هر چیز زیبایی پیچیدگی هم داره. می گه پیزولو مثل یه خونه یا حتی مثل کل دنیا می مونه. توی هر خونه ای هم سالن نشیمن قشنگ، حموم عالی، مبلمان آنتیک پیدا می شه هم انباری خاکی، لوله های لجن گرفته، موریانه های جونده، اتاق بازی و زیرزمینتاریک که بچه ها رو می ترسونه و به همون اندازه هم براشون جذابه. توی هر خونه، هر قدر هم که فکر کنیم همه جاش رو خوب می شناسیم، باز همیشه یه چیز فراموش شده و مخفی وجود داره. مثلا یه صندوق درسته با یه چاقوی خونی لا به لای قاشق های چای خوری که آروم کنار هم چیده شدن. یا مثلا توی باغ یه نوشته ی اسرارآمیز روی یه درخت کشف می کنیم یا اینکه به وجود یه گلی پی می بریم که هیچ وقت ندیده بودیم. توی خیابونی که هر روز ازش رد می شیم یه کوچه ی تاریک هست. توی شهرمون یه باند جنایتکار، مخفیانه زندگی می کنن.”

“تازه برای اینکه آدم بتونه بخوابه، باید افکارش رو متوقف کنه و این ساده نیست. عین وقتی می مونه که تو یه قایق هستی: دیگه پارو نمی زنی اما موج تو رو با خودش می بره و تو می بینی که از ساحل یا اون دوردورا یا ناکجاآباد، سر در آوردی ولی این قضیه شامل حال من نمی شه چون من خوب بلدم لنگر بیندازم و خودم رو کنترل کنم. به ندرت حاشیه می رم و تو خیالبافی غرق می شم.”

“آدمای دنیا به چند دسته تقسیم می شن: اونایی که شکلات رو بدون نون می خورن اونایی که شکلات نمی خورن مگه با نون اونایی که شکلات ندارن اونایی که نون ندارن.”

“من یه رفیقی دارم، اسمش باگ مورنه.-باید یه روز باش آشنا بشین- می گه یک جنتلمن کسی است که راه خودش را کج نکنه تا یک چاقو توی پشت کسی که اصلا نمی شناسه و کاری هم بش نکرده فرو کنه.”

“مادرم داشت چیزی می بافت، از بالای میل ها به تصویر نگاه می کرد.- خانم ها چه گل های قشنگی دارند. خانم دو گل و خانم کندی در تالار پذیرایی فرودگاه اورلی نشسته بودند و هر یک دسته گلی به دست داشتند. پدر پوزخند زنان گفت: - این هم از مادرت. کندی تو فرانسه است و تنها چیزی که مادرت می بیند، دسته گل زنش است! مادر افزود: - کلاه قشنگی هم دارد مادر، در طول این سال ها، می دانست که چه وقت اجازه ی لبخند زدن دارد. آن شب، شب آرامی بود. می توانست لبخند بزند. کندی به میکروفون نزدیک شد. دوگل نگاهش می کرد. رییس جمهور آمریکا گفت:- هر انسانی دو وطن دارد فرانسه و وطن خودش. پدر زد به خنده - عجب خنگی است این تد! او اولین عبارت کلیشه ای را به پدر تعمیدی ام گفته بود تا به گوش رییس جمهور کشورش برساند، نه اینکه رییس جمهور آن را در تلیویزیون بیان کند. وقتی که از پدرم پرسیدم چرا تد هرگز نیامده است که مرا ببیند، شانه بالا انداخت. - می گوید باید شایستگی اش را داشته باشی. پیش از آنکه بخوابم، در نور چراغ قوه ی جیبی ام، چند دسته گل برای مادر کشیدم. و همچنین چند کلاه.”

“- حالا دیگر همه ی پول هایت مال خودت است جواب ندادم. کودکی ام از هم پاشیده شده بود. پیش از خواب، دفترهای طرح، رنگ ها و قلم موهایم را جمع کردم و در یک ساک گذاشتم. برای نخستین بار، از آنچه در زندگی حقیرانه ام داشتم صورت برداری کردم. لباس هایم در یک گنجه و سه کشو جا داشتند. کل دارایی ام دو جفت کفش، یک پالتو، چند کتاب و یک چمدان بود. جز این ها، نه چیزی داشتم و نه کسی.”

“نامه را دوباره خواندم. خنده ام گرفت. روی صحنه پدرم بود، آکروبات باز تماشاخانه، کسی که مدام تغییر شکل می داد، دلقک، تردست، بندباز، معرکه گیر بازار روز، فروشنده ی قصه های کودکان. و در تالار نمایش، ما بودیم: مادرم، من، لوگری تعمیرکار، آلونسو آرایشگر، هلگرس طبیب. و آن های دیگر: بانوی متصدی باشگاه جودو، دندانپزشک، فروشنده ی دوچرخه، عابران روز یکشنبه. (( رخنه کردن در ارتش اس.اس ))”

“روزی یکی از دوستانم برایم از پدر و مادرش گفت. آن ها یهودی بودند. در زمان جنگ، پدرش یک هفت تیر کهنه ی انگلیسی را لا به لای تلی از پارچه ها پنهان کرده و با چرخ دوخته بود و مادر هر جا می رفت، یک تیغ ریش تراشی در کیفش داشت تا اگر دستگیرش کردند، اعتراف نکند. مادرش هجده سال داشت و پدرش کمی بیشتر. از او پرسیدم: - خودشان را برای مردن آماده کرده بودند؟ لبخند زد. نه به هیچ وجه. برای زندگی. مدت ها به این جمله فکر کردم. آماده ی زندگی . و آن روز که در بزرگسالی پیش پدرم برگشته بودم، دانستم که او نتوانسته بود بر من غلبه کند. کینه و نفرت، روحم را نابود نکرده بود. هفت تیر و تیغ ریش تراشی ام را کنار گذاشته بودم. آماده ی زندگی بودم.”

“بعضی مواقع فکر می کنی وجودت اجتناب ناپذیر است، یعنی جهان بدون بودن تو از هم خواهد پاشید و یا اینکه پیش نخواهد رفت. بعد اتفاقی مانند این پیش خواهد آمد که متوجه می شوی:1( اجتناب ناپذیر هستی؛2( که اجتناب ناپذیر بودن چندان هم بد نیست.”