Quotessence
Home / Topics / ادبیات ایتالیا Quotes

ادبیات ایتالیا Quotes

Browse 17 quotes about ادبیات ایتالیا.

ادبیات ایتالیا Quotes

“اگر تنت سالم و نیرومند باشد و به سن قانونی رسیده باشی، هیچ چیز نمی تواند جلوت را بگیرد. ماندنت به معنی این است که به زندگی گیاهی ادامه بدهی، با زحمت و مشقت، مثل علف یا درختی که بازیگوشی باد دانه اش را در زمین نامناسبی کاشته و آن را به زندگی دردآلود نامساعد محکوم کرده باشد. در این بیشه ی ناخرم خودت را مثل آن بوته هایی حس می کنی که بالای دیوار و در کمرکش پرتگاه، در وضعیت غیرطبیعی و رقت انگیز، سبز شده اند و گاهی به این طرف و آن طرف آویزان اند، دستخوش ضربه ها و تکان های بادی اند که بازیگوشانه تخمشان را در آن جای نامساعد کاشته اند.”

“این پدرهایی که این طور سروری می کنند به عمرشان دو کار بیشتر نکرده اند: تا مدتی فرمان برده اند و بعد هم فرمان داده اند. دلشان می خواهد وضع تا ابد به همین صورت باقی بماند، وگرنه چنان حالی به اشان دست می دهد که انگار همه ی دنیا دارد زیر و رو می شود. همه ی وجودشان به پول بسته است. شش هایشان با امر و نهی کردن باز و بسته می شود و فرمان برداری دیگران برایشان حکم هوای تنفسی را دارد.”

“بابا می گه انسان مالک زمین خلق شده اما یه چیزی کم داره: یه پیچ گوشتی برای باز کردن افکار اشتباه، یه چکش واسه محکم کردن نیات خوب، یه آچار فرانسه برای سفت کردن عشق تا ابد، یه ارّه واسه بریدن از گذشته. اما این ابزار رو به ما ندادن و بعد از تلو تلو خوردن و تلق و تولوق کردن بلاخره دیر یا زود خراب می شیم.”

“بعد از کوچه های مونته دیدیو بالا می رویم و شاگردهای دانشکده ی افسری نونتزیاتلا از کنارمان رد می شوند، دگمه های لباسشان طلایی ست و‌ شمشیر کوچکی با دسته ی سفید از کمرشان آویزان است. میان لباس های کهنه ی جمعیت لباس های آنها برق می زند، پسرهایی اند چندسالی از من بزرگتر، سینه هاشان را داده اند جلو و وقت راه رفتن تو صورت هیچ کس نگاه نمی کنند، این طور با بقیه فرق داشتن، این طور از بقیه ی آدم ها جادو بودن باید خیلی چیز بدی باشد.”

“آدمای دنیا به چند دسته تقسیم می شن: اونایی که شکلات رو بدون نون می خورن اونایی که شکلات نمی خورن مگه با نون اونایی که شکلات ندارن اونایی که نون ندارن.”

“بعضی مواقع فکر می کنی وجودت اجتناب ناپذیر است، یعنی جهان بدون بودن تو از هم خواهد پاشید و یا اینکه پیش نخواهد رفت. بعد اتفاقی مانند این پیش خواهد آمد که متوجه می شوی:1( اجتناب ناپذیر هستی؛2( که اجتناب ناپذیر بودن چندان هم بد نیست.”

“می دانی، راه های شکوفایی نبوغ بی نهایت اند، تصورات فی البداهه بخش پایه ای اکتشافات علمی اند؛ حتی در کشف های ریاضی. و باید بگویم غیر ممکن است که این تصورات حاصل گنجینه ی پشتکار نباشند؛ نتیجه ی روشنی نخواهد داد.”

“می بایست در جوانی می مردم. نه جسما: به عنوان یک ریاضیدان می بایست می مردم. به محض اینکه حس می کردم توانم به اتمام رسیده، باید کارم را عوض می کردم. هر چقدر ماهر باشی- که من به اندازه ی کافی بودم- زمانی فرا می رسد که حس می کنی در برابر بالاتر از خود در یک حد متوسط قرار داری و بیشتر هم در برابر یک نابغه. آدم باید بتواند آن لحظه توقف کند، یعنی درست روی مرز توانش، ولی هرگز این اتفاق نمی افتد.”

“پدرم تک نوازی کرد. نمی خواهم این جریان را حتی برای خودم هم بازگو کنم، ولی با غرور به چنین پدری افتخار می کردم، دلم می خواست به اطرافیانم بگویم که آن مرد بلندقد،لاغر و آراسته که پشت پیانو نشسته و قیافه اش کمتر از پنجاه سال می زند، پدر من است.”

“((وقتی احساس دلتنگی می کنیم به خاطر غیبت نیست به خاطر حضورست، کسی آمده دیدنت، آدم ها یا سرزمین ها از دور آمده اند و یک کمی کنارت می مانند که تنها نباشی.)) می گویم پس دُن رافانیه، گاهی که حس می کنم دلم تنگ شده چون از کسی دورم باید اسم این حس رو بگذارم حضور آن کس؟ بله، این طوری از دلتنگی استقبال می کنی، به اش خوش آمدید می گویی.”