“بعد از کوچه های مونته دیدیو بالا می رویم و شاگردهای دانشکده ی افسری نونتزیاتلا از کنارمان رد می شوند، دگمه های لباسشان طلایی ست و شمشیر کوچکی با دسته ی سفید از کمرشان آویزان است. میان لباس های کهنه ی جمعیت لباس های آنها برق می زند، پسرهایی اند چندسالی از من بزرگتر، سینه هاشان را داده اند جلو و وقت راه رفتن تو صورت هیچ کس نگاه نمی کنند، این طور با بقیه فرق داشتن، این طور از بقیه ی آدم ها جادو بودن باید خیلی چیز بدی باشد.” NovelComing Of AgeرمانItalian Literatureادبیات ایتالیاChild Narratorبلوغ و رشدکودک و نگاه معصپم Book:Montedidio Source: Montedidio
“((وقتی احساس دلتنگی می کنیم به خاطر غیبت نیست به خاطر حضورست، کسی آمده دیدنت، آدم ها یا سرزمین ها از دور آمده اند و یک کمی کنارت می مانند که تنها نباشی.)) می گویم پس دُن رافانیه، گاهی که حس می کنم دلم تنگ شده چون از کسی دورم باید اسم این حس رو بگذارم حضور آن کس؟ بله، این طوری از دلتنگی استقبال می کنی، به اش خوش آمدید می گویی.” Coming Of AgeItalian LiteraturePoetic Fictionادبیات ایتالیاChild Narratorبلوغ و رشدرمان شاعرانهکودک و نگاه معصوم Book:Montedidio Source: Montedidio