Quotessence
Home / Topics / Italian Literature Quotes

Italian Literature Quotes

Browse 43 quotes about Italian Literature.

Italian Literature Quotes

“اگر تنت سالم و نیرومند باشد و به سن قانونی رسیده باشی، هیچ چیز نمی تواند جلوت را بگیرد. ماندنت به معنی این است که به زندگی گیاهی ادامه بدهی، با زحمت و مشقت، مثل علف یا درختی که بازیگوشی باد دانه اش را در زمین نامناسبی کاشته و آن را به زندگی دردآلود نامساعد محکوم کرده باشد. در این بیشه ی ناخرم خودت را مثل آن بوته هایی حس می کنی که بالای دیوار و در کمرکش پرتگاه، در وضعیت غیرطبیعی و رقت انگیز، سبز شده اند و گاهی به این طرف و آن طرف آویزان اند، دستخوش ضربه ها و تکان های بادی اند که بازیگوشانه تخمشان را در آن جای نامساعد کاشته اند.”

“این پدرهایی که این طور سروری می کنند به عمرشان دو کار بیشتر نکرده اند: تا مدتی فرمان برده اند و بعد هم فرمان داده اند. دلشان می خواهد وضع تا ابد به همین صورت باقی بماند، وگرنه چنان حالی به اشان دست می دهد که انگار همه ی دنیا دارد زیر و رو می شود. همه ی وجودشان به پول بسته است. شش هایشان با امر و نهی کردن باز و بسته می شود و فرمان برداری دیگران برایشان حکم هوای تنفسی را دارد.”

“بابا می گه انسان مالک زمین خلق شده اما یه چیزی کم داره: یه پیچ گوشتی برای باز کردن افکار اشتباه، یه چکش واسه محکم کردن نیات خوب، یه آچار فرانسه برای سفت کردن عشق تا ابد، یه ارّه واسه بریدن از گذشته. اما این ابزار رو به ما ندادن و بعد از تلو تلو خوردن و تلق و تولوق کردن بلاخره دیر یا زود خراب می شیم.”

“بعد از کوچه های مونته دیدیو بالا می رویم و شاگردهای دانشکده ی افسری نونتزیاتلا از کنارمان رد می شوند، دگمه های لباسشان طلایی ست و‌ شمشیر کوچکی با دسته ی سفید از کمرشان آویزان است. میان لباس های کهنه ی جمعیت لباس های آنها برق می زند، پسرهایی اند چندسالی از من بزرگتر، سینه هاشان را داده اند جلو و وقت راه رفتن تو صورت هیچ کس نگاه نمی کنند، این طور با بقیه فرق داشتن، این طور از بقیه ی آدم ها جادو بودن باید خیلی چیز بدی باشد.”

“آدمای دنیا به چند دسته تقسیم می شن: اونایی که شکلات رو بدون نون می خورن اونایی که شکلات نمی خورن مگه با نون اونایی که شکلات ندارن اونایی که نون ندارن.”

“بعضی مواقع فکر می کنی وجودت اجتناب ناپذیر است، یعنی جهان بدون بودن تو از هم خواهد پاشید و یا اینکه پیش نخواهد رفت. بعد اتفاقی مانند این پیش خواهد آمد که متوجه می شوی:1( اجتناب ناپذیر هستی؛2( که اجتناب ناپذیر بودن چندان هم بد نیست.”

“می دانی، راه های شکوفایی نبوغ بی نهایت اند، تصورات فی البداهه بخش پایه ای اکتشافات علمی اند؛ حتی در کشف های ریاضی. و باید بگویم غیر ممکن است که این تصورات حاصل گنجینه ی پشتکار نباشند؛ نتیجه ی روشنی نخواهد داد.”

“می بایست در جوانی می مردم. نه جسما: به عنوان یک ریاضیدان می بایست می مردم. به محض اینکه حس می کردم توانم به اتمام رسیده، باید کارم را عوض می کردم. هر چقدر ماهر باشی- که من به اندازه ی کافی بودم- زمانی فرا می رسد که حس می کنی در برابر بالاتر از خود در یک حد متوسط قرار داری و بیشتر هم در برابر یک نابغه. آدم باید بتواند آن لحظه توقف کند، یعنی درست روی مرز توانش، ولی هرگز این اتفاق نمی افتد.”

“پدرم تک نوازی کرد. نمی خواهم این جریان را حتی برای خودم هم بازگو کنم، ولی با غرور به چنین پدری افتخار می کردم، دلم می خواست به اطرافیانم بگویم که آن مرد بلندقد،لاغر و آراسته که پشت پیانو نشسته و قیافه اش کمتر از پنجاه سال می زند، پدر من است.”

“Ma Gonzalo? Oh, il bel nome della vita! una continuità che s'adempie. Di nuovo le sembrò, dal terrazzo, di scorgere la curva del mondo: la spera dei lumi, a rivolversi; tra brume color pervinca disparivano incontro al sopore della notte. Sul mondo portatore di frumenti, e d'un canto, le quiete luminarie di mezza estate. Le sembrò di assistervi ancora, dalla terrazza di sua vita, oh!, ancora per un attimo, di far parte della calma sera. Una levità dolce. E, nel cielo alto, lo zaffiro dell'oceano: che avevano rimirato l'Alvise, a tremare, e Antoniotto di Noli, doppiando capi dalla realità senza nome incontro al sogno apparito degli arcipelaghi. Si sentì ripresa nell'evento, nel flusso antico della possibilità, della continuazione: come tutti, vicina a tutti.”

“((وقتی احساس دلتنگی می کنیم به خاطر غیبت نیست به خاطر حضورست، کسی آمده دیدنت، آدم ها یا سرزمین ها از دور آمده اند و یک کمی کنارت می مانند که تنها نباشی.)) می گویم پس دُن رافانیه، گاهی که حس می کنم دلم تنگ شده چون از کسی دورم باید اسم این حس رو بگذارم حضور آن کس؟ بله، این طوری از دلتنگی استقبال می کنی، به اش خوش آمدید می گویی.”

“Perché mi interessa, da adulta, da scrittrice, questa nuova relazione con l’imperfezione? Cosa mi offre? Direi una chiarezza sbalorditiva, una consapevolezza più profonda di me stessa. L’imperfezione dà lo spunto all’invenzione, all’immaginazione, alla creatività. Stimola. Più mi sento imperfetta, più mi sento viva. Scrivo fin da piccola per dimenticare le mie imperfezioni, per nascondermi sullo sfondo della vita. In un certo senso la scrittura è un omaggio prolungato all’imperfezione.”

“Gargiulo, scarpe bianche, cravatta bianca, camicia bianca, e quella faccia di levantino sopra, nera come una cozza. «Tu conosci l'inglese, non è vero? Bravo, bravo, allora è inutile che lo traduco: sometìng old e sometìng niu, un po' di vecchio e un poco di nuovo, eh, quelli non li fai fessi, 'ste cose le sanno. Le dosi a discrezione personale, e là ti voglio. Ma mai, ma-i, tutto nuovo. E invece guarda a Gargiulo come si è combinato stamattina. Non sa che l'eleganza è tutta questione di dosaggio, come in politica. E si vede che ci ha pensato, il poveretto. Oggi sono pochi quelli che sanno portare il frac senza fare la figura di camerieri. Eh, 'ste cose tuo padre le sa.»”

“Dal Libro del Grande Bastardo, capitolo 7 Il Grande Bastardo disse ai suoi discepoli Pantamelo e Algopedonte: "E' proprio dei giovani come voi essere affascinati da stregoni e sortilegi, e pensare che a essi sia riservato il privilegio di donare la fortuna e cambiare la vita. Ma esistono altre persone che compiono miracoli e prodigi, nascoste negli angoli delle città e della storia. Se vedi uno stregone con un copricapo di piume di ororoko che cammina sopra i tetti, fa volare le edicole e fa cadere polvere d'oro sui passanti, può darsi che la tua vita stia per cambiare, ma molto più probabilmente stai vedendo un video musicale. Se vedi una persona che non si rassegna alle cerimonie dei tempi, che prezioso e invisibile aiuta gli altri anche se questo non verrà raccontato in pubbliche manifestazioni, che non percorre i campi di battaglia sul bianco cavallo dell'indignazione, ma con pietà e vergogna cammina tra i feriti, ecco uno stregone. Quando non c'è più niente da imparare, vai via dalla scuola. Quando non c'è più niente da sentire, non ascoltare più. Se ti dicono: è troppo facile starne fuori, vuole dire che loro ci sono dentro fino al collo. Vai lontano, con un passo solo.”