Quotessence
Home / Topics / والدین و کودکان Quotes

والدین و کودکان Quotes

Browse 14 quotes about والدین و کودکان.

والدین و کودکان Quotes

“من مخالف ادب بچه نیستم، مخالف پاکیزگی یا علم نیستم، اما سوال اصلی این است :(( از چه شیوه هایی برای رسیدن به این منظورها استفاده می شود؟)) اگر شیوه ها عبارت باشند از ناسزا، حمله و تهدید، مطمئن باشید که ما نیز، برای سازگاری با محیط، به کودک ناسزا، حمله و تهدید را آموخته ایم. در عوض اگر شیوه های انسانی را به آنها بیاموزیم، چیزی به مراتب والاتر از محاسن انتزاعی به آنها یاد داده ایم. ما به بچه می آموزیم چگونه یک انسان باشد، انسانی که بتواند در زندگی، با قدرت و شأن انسان حرکت کند.”

“بابام همیشه می گفت که سؤال یک چیز جدی است و نباید سرسری به آن جواب داد. باید از هر جهت به آن فکر کرد جواب های غیر معقول آن را دور ریخت و بقیه را سبک و سنگین کرد. می گفت روی همین اصل که به خیلی از سؤالات پیش از آن که خوب و درست طرح شوند، زود جواب داده شده، فجایع بسیار اتفاق افتاده است.”

“روزی یکی از دوستانم برایم از پدر و مادرش گفت. آن ها یهودی بودند. در زمان جنگ، پدرش یک هفت تیر کهنه ی انگلیسی را لا به لای تلی از پارچه ها پنهان کرده و با چرخ دوخته بود و مادر هر جا می رفت، یک تیغ ریش تراشی در کیفش داشت تا اگر دستگیرش کردند، اعتراف نکند. مادرش هجده سال داشت و پدرش کمی بیشتر. از او پرسیدم: - خودشان را برای مردن آماده کرده بودند؟ لبخند زد. نه به هیچ وجه. برای زندگی. مدت ها به این جمله فکر کردم. آماده ی زندگی . و آن روز که در بزرگسالی پیش پدرم برگشته بودم، دانستم که او نتوانسته بود بر من غلبه کند. کینه و نفرت، روحم را نابود نکرده بود. هفت تیر و تیغ ریش تراشی ام را کنار گذاشته بودم. آماده ی زندگی بودم.”

“بعضی مواقع فکر می کنی وجودت اجتناب ناپذیر است، یعنی جهان بدون بودن تو از هم خواهد پاشید و یا اینکه پیش نخواهد رفت. بعد اتفاقی مانند این پیش خواهد آمد که متوجه می شوی:1( اجتناب ناپذیر هستی؛2( که اجتناب ناپذیر بودن چندان هم بد نیست.”

“می دانی، راه های شکوفایی نبوغ بی نهایت اند، تصورات فی البداهه بخش پایه ای اکتشافات علمی اند؛ حتی در کشف های ریاضی. و باید بگویم غیر ممکن است که این تصورات حاصل گنجینه ی پشتکار نباشند؛ نتیجه ی روشنی نخواهد داد.”

“می بایست در جوانی می مردم. نه جسما: به عنوان یک ریاضیدان می بایست می مردم. به محض اینکه حس می کردم توانم به اتمام رسیده، باید کارم را عوض می کردم. هر چقدر ماهر باشی- که من به اندازه ی کافی بودم- زمانی فرا می رسد که حس می کنی در برابر بالاتر از خود در یک حد متوسط قرار داری و بیشتر هم در برابر یک نابغه. آدم باید بتواند آن لحظه توقف کند، یعنی درست روی مرز توانش، ولی هرگز این اتفاق نمی افتد.”

“زمانی که به کودک می گوییم او نمی فهمد چه حس می کند، نه تنها او را از دفاع طبیعی اش محروم کرده ایم، بلکه او را گیج، بی حس،و سردرگم بار می آوریم. او را مجبور می کنیم دنیایی غیر واقعی از کلمات، و سیستم های دفاعی ای بسازد که هیچ ارتباطی با واقعیت های درونی اش ندارد. او را از شخصیت واقعی اش جدا می کنیم؛ و زمانی که به او اجازه نمی دهیم بداند چه حس می کند، احساس کمتری برای درک آدم های اطرافش خواهد داشت.”

“اگر اجازه دهید بچه بداند به خاطر او در رنج و عذاب هستید، هیچ لطفی در حق او نکرده اید؛ و با کاری که می کنید به او می آموزید نباید از خود مواظبت کند. به او یاد می دهید از نقطه ی ضعف حرکت کند، نه از نقطه ی قوت.”

“راه پر بار ساختن زندگی و شخصیت افراد این نیست که همان گونه که همیشه عواطف مردان را تقلیل داده و ناقص کرده اند،عواطف زنان را مهار سازیم و کاهش دهیم، یا از بیان آزادانه ی آن ها جلوگیری کنیم ( به عنوان مثال، مرد نباید اندوهگین یا متأثر شود، گریه کند، نومید گردد). برای بهبود زندگی دختربچه ها نباید آنان را به رقابت جویی با پسرها و تقلید از آنان وا داریم بلکه باید به گزینش یکایک افراد، مستقل از جنس آنان، احترام بگذاریم و یاری برسانیم، و الگوهای متنوع تری را به کودکان عرضه کنیم، الگوهایی که از کلیشه های مسلط هر چه بیشتری رها شده اند و شکوفایی و ابراز وجود افراد را ممکن می سازند: کودکان بدین ترتیب می توانند استعدادها و شخصیت خود را هرچه کامل تر شکوفا سازند، بی آن که مجبور باشند جنبه هایی از وجود خود را قربانی کنند که ارزشی گران قدر دارد.”

“وسعت عشق پدر و مادر در نظر یک بچه غیر قابل اندازه گیری است. ولی این مسئله معنایش این نیست که شما نباید سعی کنید عشقتان را برایش توضیح دهید.”

“پذیرش شرایط یا وظایف جدید لزوما معنایش این نیست که تو همیشه این شرایط را دوست داری یا می خواهی همیشه آن وظایف را انجام دهی.”

“بنابراین در ظاهر، به نظر می رسد مردم عصر ویکتوریا نه تنها کودکی را ابداع نکردند بلکه آن را از بین بردند. اما در واقع مسئله پیچیده تر از این بود. والدین عصر ویکتوریا با دریغ محبت از کودکان در دوره ی کودکی و بعد با تلاش برای کنترل رفتار آنان حتی تا بزرگسالی،در این موقعیت بسیار عجیب قرار داشتند که در همان شرایطی که می کوشیدند جلوی کودکی را بگیرند تلاش داشتند کاری کنند تا همیشه دوام داشته باشد. شاید تعجب آور نباشد که پایان عصر ویکتوریا تقریبا دقیقا با ابداع روانکاوی همزمان شد.”

“از نظر من خنده و گریه ی کودک یک اندازه ارزش دارد. من هرگز نخواهم خواست از یک کودک مواهبی مانند رنجش و غم و غصه را بگیرم. عواطف بشری شخصیت انسان را رشد می دهد. هر چه عواطف ما عمیق تر شود، انسان تر می شویم.”