Quotessence
Home / Topics / ادبیات آمریکا Quotes

ادبیات آمریکا Quotes

Browse 12 quotes about ادبیات آمریکا.

ادبیات آمریکا Quotes

“گفتم:(( الیو، من عشق را تمسخر نمی کنم. چیزی که دست می اندازم دسته بندی احساساتی است. احمقانه، ایده ی ساده انگارانه ی عشق است که تبلیغ کنندگان، از جمله ما، برای فروش هر چیزی از سوپ تا صابون از آن استفاده می کنیم.”

“اگر قوانین وجود دارند، باید قابل بحث و دفاع باشند؛ مانند آداب معاشرت. من هیچ کاری را چون خانواده ام آن را انجام دادند انجام نمی دهم. کارهایم را به آن خاطر که معقول به نظر می رسند و چون برازنده هستند انجام می دهم.”

“آقای ویلسن من از شما می پرسم که اگر بومی ها شما را زندانی کنند، از زن و فرزندانتان جدایتان سازند و اگر وادارتان کنند که تا آخر عمر گندم آسیاب کنید، آیا اعتقاد خواهید داشت که باقی ماندن در چنین حالتی وظیفه ی شماست و باید به درخواست تقدیر تسلیم باشید؟؛ نه! من یقین دارم در آن حال شما نخستین اسبی را که در دسترس ببینید به عنوان فرستاده ی تقدیر برای نجات از چنان وضعی سوار می شوید و فرار می کنید. آیا جز این است؟”

“یک بار مردی در میخانه ای از من پرسید کتاب ها چه مزه ای می دهند،(( حالا دقیقش را هم نگفتی، نگفتی)). جوابش را از قبل آماده داشتم، اما برای اینکه کاری نکرده باشم که او از بیخ احساس حماقت کند، کمی وانمود کردم دارم به سؤالش فکر می کنم و بعد گفتم (( رفیق، با در نظر گرفتن شکاف عمیقی که میان تمامی تجربیات شما و من وجود دارد،برای اینکه نزدیک ترین طعم را به آن طعم منحصر به فرد به شما نشان دهم باید بگویم که کتاب ها، همین طوری اش اگر را بخواهید، همان طعم بوی قهوه را می دهند.)) حرف دهن پُرکنی بود، و از طوری که او دوباره سراغ نوشیدنی اش رفت می توانستم بگویم حسابی خوراک فکر کردن به او داده ام.”

“بابام همیشه می گفت که سؤال یک چیز جدی است و نباید سرسری به آن جواب داد. باید از هر جهت به آن فکر کرد جواب های غیر معقول آن را دور ریخت و بقیه را سبک و سنگین کرد. می گفت روی همین اصل که به خیلی از سؤالات پیش از آن که خوب و درست طرح شوند، زود جواب داده شده، فجایع بسیار اتفاق افتاده است.”

“استاسیو گفت: (( ارواح به صورت کرکس، چلچله و‌با موجودات دیگری بین این دو متولد می شوند. برای یکی افقی گسترده و‌کوه بلند لازم است که بر قله ی آن بال زده، صعود کرده و به آفتاب خیره شود و دیگری فضایی چند وجبی و سقفی می خواهد تا بتواند زیر آن لانه ی خود را پنهان کند. چلچله ها تیره و گمنام، ولی خوشحال هستند. نگاه ها را فریب نمی دهند، آدم ها را تحت سلطه در نمی آورند، در صفحات درخشان و حزن انگیز تاریخ به آنها اشاره نشده است، سقف خانه ای که در آن زندگی می کنند و یا درختی که روی آن استراحت کرده و فرود می آیند، تنها شاهد و تنها خوشبختی چند روزی است که می گذرد. هنگامی که مرگ هر دو گروه فرا می رسد، همه روی یک بستر مشترک ابدیت فرود می آیند، جایی که جملگی در یک خواب ابدی فرو می روند، چه فرماندهی باشند که برای رسیدن به این وضعیت و بستر از نردبان مرگ بالا رفته باشد و‌چه شبانی که یک بار آن بستر را دیده و‌ دو‌ ساعت بعد یادش رفته باشد.”

“البته منظورم این نیست که من از پولدار و معروف شدن بدم می آید. اتفاقا هر دو اینها جزو برنامه های زندگی ام هستند و سعی می کنم یک روز بهشان برسم. اما دوست دارم وقتی این اتفاق می افتد، خود خودم هم سر جایش باشد. دوست دارم وقتی یک روز صبح بیدار می شوم و به تیفانی می روم تا صبحانه بخورم، هنوز خودم باشم.”

“تا روزی که بدانم جایی را پیدا کرده ام که من و چیزهایش به هم تعلق داریم، نمی خواهم مالک هیچ چیزی باشم. خودم هم درست نمی دانم آن جا کجاست. اما می دانم چه شکلی است.”

“(( چرت نگو. چه اشکالی دارد به مردی که دوستش داری نگاهی موقرانه بیندازی؟ مردها زیبایند، بیشترشان زیبایند، و ژوزه هم همینطور. اگر حتی نمی خواهی نگاهش کنی، به نظر من که یک بشقاب ماکارونی سرد نصیبش شده.)) (( صدایت را بیییار پایین.)) (( محال است عاشقش باشی. بفرما. جواب سوالت را گرفتی؟ )) (( نننه، چون من یک بشقاب ماکارونی سرد نیستم. من یک آدم رررقیق القلبم. خمیره ی شخصیت من همین است.)) (( قبول. تو قلب رئوفی داری. اما من ترجیح می دهم با یک بطری آب داغ به رخت خواب بروم. گرمایش ملموس تر است.))”

“تا روزی که بدانم جایی را پیدا کرده ام که من و چیزهایش به هم تعلق داریم، نمی خواهم مالک چیزی باشم. خودم هم درست نمی دانم آن جا کجاست. اما می دانم چه شکلی است.”

“(( چرت نگو. چه اشکالی دارد به مردی که دوستش داری نگاه موقرانه بیندازی؟ مردها زیبایند، بیشترشان زیبایند، و ژوزه هم همینطور. اگر حتی نمی خواهی نگاهش کنی، به نظر من که یک بشقاب ماکارونی سرد نصیبش شده. )) (( صدایت را بیییار پایین )) (( محال است عاشقش باشی. بفرما. جواب سوالت را گرفتی؟ )) (( نننه، چون من یک بشقاب ماکارونی سرد نیستم. من یک آدم رررقیق القلبم. خمیره ی شخصیت من همینطور است.)) (( قبول. تو قلب رئوفی داری. اما من ترجیح می دهم با یک بطری آب داغ به رخت خواب بروم. گرمایش ملموس تر است.((”

“اما وادی دیگری هست که همیشه می توانیم احساست صادقانه را در آن تجربه کنیم- محضر دوست. آن جا که خودپسندی های حقیرمان را دور می ریزیم و صمیمیت و تفاهم را حس می کنیم؛ همان جا که خودخواهی های حقیرغیرممکنند و شراب و کتاب و و کلام معنای دیگری به زندگی ما می دهند. به این ترتیب چیزی ساخته ایم که هیچ دروغی به آن راه ندارد. آن جا در آرامش کاملیم.”