Quotessence
Home / Books / Helena

Helena

Book by Machado de Assis · 13 quotes · رمان, Novel, ادبیات کلاسیک

Filter quotes by topic

Helena Quotes

“استاسیو گفت: (( ارواح به صورت کرکس، چلچله و‌با موجودات دیگری بین این دو متولد می شوند. برای یکی افقی گسترده و‌کوه بلند لازم است که بر قله ی آن بال زده، صعود کرده و به آفتاب خیره شود و دیگری فضایی چند وجبی و سقفی می خواهد تا بتواند زیر آن لانه ی خود را پنهان کند. چلچله ها تیره و گمنام، ولی خوشحال هستند. نگاه ها را فریب نمی دهند، آدم ها را تحت سلطه در نمی آورند، در صفحات درخشان و حزن انگیز تاریخ به آنها اشاره نشده است، سقف خانه ای که در آن زندگی می کنند و یا درختی که روی آن استراحت کرده و فرود می آیند، تنها شاهد و تنها خوشبختی چند روزی است که می گذرد. هنگامی که مرگ هر دو گروه فرا می رسد، همه روی یک بستر مشترک ابدیت فرود می آیند، جایی که جملگی در یک خواب ابدی فرو می روند، چه فرماندهی باشند که برای رسیدن به این وضعیت و بستر از نردبان مرگ بالا رفته باشد و‌چه شبانی که یک بار آن بستر را دیده و‌ دو‌ ساعت بعد یادش رفته باشد.”

“استاسیو رو به اوژنیا کرد و گفت:(( آیا می خواهید بدانید دلیل واقعی عدم موفقیت تان چیست؟ به این دلیل است که به ظواهر بیرونی و پوچ زندگی بیشتر از فضایل ناب و استوار قلبی توجه دارید. دوستی شما به اندازه ی چرخش رقص والس طول می کشد یا در بهترین حالت، مثل آن کلاه است؛ فقط می تواند هوس یک روز را برآورده کند، ولی برای نیازهای قلبی بی حاصل است.))”

“ارواح به صورت کرکس، چلچله و یا موجودات دیگری بین این دو متولد می شوند. برای یکی افقی گسترده و کوه بلند لازم است که بر قله ی آن بال زده، صعود کرده و به آفتاب خیره شود و دیگری فضایی چند وجبی و سقفی می خواهد تا بتواند زیر آن لانه ی خود را پنهان کند. چلچله ها تیره و گمنام، ولی خوشحال هستند. نگاه ها را فریب نمی دهند، آدم ها را تحت سلطه در نمی آورند، در صفحات درخشان و حزن انگیز تاریخ به آن ها اشاره نشده است، سقف خانه ای که در آن زندگی می کنند و یا درختی که روی آن استراحت کرده و فرود می آیند، تنها شاهد و تنها خوشبختی چند روزی است که می گذرد. هنگامی که مرگ هر دو گروه فرا می رسد، همه روی یک بستر مشترک ابدیت فرود می آیند، چه فرماندهی باشند که برای رسیدن به این وضعیت و بستر ازنردبان مرگ بالا رفته باشد چه شبانی که یک بار آن بستر را دیده و دو ساعت بعد یادش رفته باشد. بلندپروازی های یک کاپیتان به اندازه ی یک چوپان خیلی کوچک نیست؛ بلکه تسلط بر دشتی است که از آن عبور می کند.”

“...vampiri, esseri di cui non avrei mai considerato l’esistenza, avevano annientato la mia famiglia, cambiato la mia vita in modo irreversibile. Vivono tra noi, alcuni pacifici, altri sanguinari e io avevo avuto la sfortuna di imbattermi in uno dei più malvagi e spregevoli della terra, una bestia che senza pietà e senza scrupoli si era divertita a uccidere tutti i miei cari e aveva lasciato me per ultima, facendomi soffrire le pene dell’inferno. Per gioco, per errore, ero viva...”

“«Non ti è chiara una cosa, voglio godermi il calore del tuo corpo fino in fondo. Sai che voglio dire? Non vorrei consumare prima della tua consacrazione alla famiglia, ma è così difficile resisterti», disse accarezzandomi il viso, mentre l’altra mano mi sollevava la veste scorrendo sulla gamba. Il suo tocco gelido mi fece venire i brividi. «Cassian, ti prego», mugolai. «Shhhh… Rilassati», disse lui sfiorando le mie labbra con le sue. «Non vorrai approfittare così della situazione, sei un gentil uomo!», ribattei agitata. «Magari un assaggino posso concedermelo», sussurrò vicino al mio orecchio, mentre la sua mano era arrivata alla coscia.”

“But how do you know He *doesn't* want us to have it—the cross, I mean? I bet He’s just waiting for one of us to go and find it—just at this moment when it’s most needed. Just at this moment when everyone is forgetting it and chattering about the hypostatic union, there’s a solid chunk of wood waiting for them to have their silly heads knocked against. I’m going off to find it,”

“واقعا، آیا تاسف آور نیست که دوستی با یک رقص به دست آید و با یک کلاه از بین برود؟ اوژنیا، ارزش ندارد که محبت و علاقه را ضایع کرد؛ عزیز من، بعدا احساس خواهید کرد که این سکه زر قلب را نباید با یک تکه آهن عوض یا آن را خرج چیزهای بی ارزش و یا کم ارزش کرد.”