Quotessence
Home / Quotes / Quote by Machado de Assis

Quote by Machado de Assis

“ارواح به صورت کرکس، چلچله و یا موجودات دیگری بین این دو متولد می شوند. برای یکی افقی گسترده و کوه بلند لازم است که بر قله ی آن بال زده، صعود کرده و به آفتاب خیره شود و دیگری فضایی چند وجبی و سقفی می خواهد تا بتواند زیر آن لانه ی خود را پنهان کند. چلچله ها تیره و گمنام، ولی خوشحال هستند. نگاه ها را فریب نمی دهند، آدم ها را تحت سلطه در نمی آورند، در صفحات درخشان و حزن انگیز تاریخ به آن ها اشاره نشده است، سقف خانه ای که در آن زندگی می کنند و یا درختی که روی آن استراحت کرده و فرود می آیند، تنها شاهد و تنها خوشبختی چند روزی است که می گذرد. هنگامی که مرگ هر دو گروه فرا می رسد، همه روی یک بستر مشترک ابدیت فرود می آیند، چه فرماندهی باشند که برای رسیدن به این وضعیت و بستر ازنردبان مرگ بالا رفته باشد چه شبانی که یک بار آن بستر را دیده و دو ساعت بعد یادش رفته باشد. بلندپروازی های یک کاپیتان به اندازه ی یک چوپان خیلی کوچک نیست؛ بلکه تسلط بر دشتی است که از آن عبور می کند.”

Quote by Machado de Assis

Book:Helena

Work

Helena

Helena is a narrative that delves into complex characters and intricate relationships, set against the backdrop of a fictional world. more

Author

Machado de Assis
Machado de Assis

Brazilian novelist, considered one of the greatest writers in the Portuguese language. His works deeply reveal the contradictions and conflicts of Brazilian society, and have had a profound impact on literature both in Brazil and around the world. more

You May Also Like

“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دا انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست...”

“و نسیمی که می وزید گاهی از سرما تنمان را می لرزاند و گاهی از ولرمی شور ژرف کهنه ی ناشناخته ای را در دلمان بر می انگیخت. آه! برادر، دوست، همسفر، هر دو چه مطمئن بودیم که خوشبختی در همان نزدیکی است، و کافیست به راه بیفتیم تا به آن برسیم!...”

“برای جوان های معمولی هم دوچرخه وسیله ی بسیار سرگرم کننده ای است تا چه رسد به پسرک بینوایی چون من که تا همان اواخر می لنگیدم و هنوز سه چهار کیلومتر نرفته خیس عرق می شدم!... چه لذتی از شیب تپه ها به شتاب پایین رفتن و در ژرفاهای چشم انداز گم شدن؛ به تیزی پرنده ای به دور دستهای جاده ای رسیدن که با نزدیک شدنت از هم باز و شکوفان می شود؛ دهکده ای را در یک چشم به هم زدن پشت سر گذاشتن و همه چیزش را به یک نگاه از آن خود کردن و بردن...”