Quotessence
Home / Topics / ادبیات کلاسیک Quotes

ادبیات کلاسیک Quotes

Browse 20 quotes about ادبیات کلاسیک.

ادبیات کلاسیک Quotes

“از عزیمت آرگونات ها تا تشکیل مجمع نخبگان، از آن ژرفنای دوزخ تا واپسین اختر میخکوب بر دامان راه شیری، تا مرزهای کیهان تا دروازه های آشوب ازلی... این است گستره ی فراخی که من در طول و عرض آن گام می زنم، یکسره نیز به تفریح و تفنن، زیرا نه دچار فقدان زمانم و نه گرفتار در تنگنای مکان. این است باراندازی که با پیروی از گام های هومر، میلتون، ویرژیل، اوسیان و دیگران بار هستی خود را بدان جا می کشانم.”

“شعر زبان خدایان است. من هم شعر را دوست دارم. ولی شعر تنها منظومه نیست؛ شعر در همه جا هست، دور و بر ما همه شعر است. به این درخت ها و این آسمان نگاه کنید. زندگی و زیبایی از هر طرف به چشم می خورد. هر جا زندگی و زیبایی وجود دارد شعر هم آن جا هست.”

“آقای ویلسن من از شما می پرسم که اگر بومی ها شما را زندانی کنند، از زن و فرزندانتان جدایتان سازند و اگر وادارتان کنند که تا آخر عمر گندم آسیاب کنید، آیا اعتقاد خواهید داشت که باقی ماندن در چنین حالتی وظیفه ی شماست و باید به درخواست تقدیر تسلیم باشید؟؛ نه! من یقین دارم در آن حال شما نخستین اسبی را که در دسترس ببینید به عنوان فرستاده ی تقدیر برای نجات از چنان وضعی سوار می شوید و فرار می کنید. آیا جز این است؟”

“واقعیت غم انگیز این است که، افسوس، دقیقا همان کسی که آن حسن نیت عام به او ابراز می شود آن را یک جور توهین تلقی می کند؛ و بدین ترتیب آن حسن نیت نوعی غرض ورزی به بار می آورد.”

“هر انسانی به دلیل ذاتش مستعد چیزهای مشخصی است که گاهی خیلی خیلی کوچک اند اما با وجود کوچکی برای آن شخص جزئی از زندگی هستند یا دست کم بهترین چیزی هستند که زندگی برایشان به ارمغان آورده. برای من این چیزها سادگی، راستی و طبیعی بودن اند. لینه همه ی آن ها را داراست و برای همین مرا شیفته ی خود کرده.”

“ارواح به صورت کرکس، چلچله و یا موجودات دیگری بین این دو متولد می شوند. برای یکی افقی گسترده و کوه بلند لازم است که بر قله ی آن بال زده، صعود کرده و به آفتاب خیره شود و دیگری فضایی چند وجبی و سقفی می خواهد تا بتواند زیر آن لانه ی خود را پنهان کند. چلچله ها تیره و گمنام، ولی خوشحال هستند. نگاه ها را فریب نمی دهند، آدم ها را تحت سلطه در نمی آورند، در صفحات درخشان و حزن انگیز تاریخ به آن ها اشاره نشده است، سقف خانه ای که در آن زندگی می کنند و یا درختی که روی آن استراحت کرده و فرود می آیند، تنها شاهد و تنها خوشبختی چند روزی است که می گذرد. هنگامی که مرگ هر دو گروه فرا می رسد، همه روی یک بستر مشترک ابدیت فرود می آیند، چه فرماندهی باشند که برای رسیدن به این وضعیت و بستر ازنردبان مرگ بالا رفته باشد چه شبانی که یک بار آن بستر را دیده و دو ساعت بعد یادش رفته باشد. بلندپروازی های یک کاپیتان به اندازه ی یک چوپان خیلی کوچک نیست؛ بلکه تسلط بر دشتی است که از آن عبور می کند.”

“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دا انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست...”

“و نسیمی که می وزید گاهی از سرما تنمان را می لرزاند و گاهی از ولرمی شور ژرف کهنه ی ناشناخته ای را در دلمان بر می انگیخت. آه! برادر، دوست، همسفر، هر دو چه مطمئن بودیم که خوشبختی در همان نزدیکی است، و کافیست به راه بیفتیم تا به آن برسیم!...”

“برای جوان های معمولی هم دوچرخه وسیله ی بسیار سرگرم کننده ای است تا چه رسد به پسرک بینوایی چون من که تا همان اواخر می لنگیدم و هنوز سه چهار کیلومتر نرفته خیس عرق می شدم!... چه لذتی از شیب تپه ها به شتاب پایین رفتن و در ژرفاهای چشم انداز گم شدن؛ به تیزی پرنده ای به دور دستهای جاده ای رسیدن که با نزدیک شدنت از هم باز و شکوفان می شود؛ دهکده ای را در یک چشم به هم زدن پشت سر گذاشتن و همه چیزش را به یک نگاه از آن خود کردن و بردن...”

“هنگامی که می خواستم از آنجا بروم دختری یا- نمی دانم- زن جوانی آمد و روی یکی از نیمکتهای خیس از باران نشست. پیراهنش سیاه بود و یقه ی پرچین سفیدی داشت. وقتی می آمدم هنوز آنجا بود، بی اعتنا به سرمای دم غروب بی حرکت آنجا نشسته بود، چیزی یا کسی را انتظار می کشیدو همان طور که می بینی پاریس پر از آدمهایی است که مثل من خل اند.”

“به گفته ی خود او، رغیت پیری به نام فدور لوبانف عشق به شعر را به او آموخت. در داستان کوتاه خود، پونین و بابورین، این دهقان ساده، با ذوق و صاحب زبان زیبا را توصیف می کند، با او روی علفها، در پشت آبگیر می نشست و دهقان با طمطراق اشعاری از خراسکوف و لومونوسوف را برایش از بر می خواند.”

“من، خود، وابسته به دشت و زمین ام! دوست تر دارم حرکات تند پنجه ی مرطوب اردکی که پشت سرش را در کناره ی مردابی می خاراند تماشا کنم یا قطره های درخشنده ی آبی که از پوزه ی گاوی بی حرکت پس از نوشیدن آب از برکه ای که تا زانو در آن فرو رفته به بیرون می ریزد، نگاه کنم تا این که کروبیان را محو درک خود آز آسمانها ببینم.”

“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دل انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست...”

“واقعا، آیا تاسف آور نیست که دوستی با یک رقص به دست آید و با یک کلاه از بین برود؟ اوژنیا، ارزش ندارد که محبت و علاقه را ضایع کرد؛ عزیز من، بعدا احساس خواهید کرد که این سکه زر قلب را نباید با یک تکه آهن عوض یا آن را خرج چیزهای بی ارزش و یا کم ارزش کرد.”