Quotessence
Home / Topics / عشق Quotes

عشق Quotes

Browse 16 quotes about عشق.

عشق Quotes

“زنی که این اندازه رنجش می‌داد نه تنها کمتر که برعکس، هرچه بیشتر برایش عزیز می‌شد، انگار که همراه با هرچه بالاتر گرفتن درد، ارزش نوشدارو، ارزش داروی آرام‌بخشی هم که تنها در دست اودت بود فزونی می‌یافت. سوان می‌خواست بیشتر تیمارش کند، آن گونه که برای بیماری‌ای که ناگهان دریابی از آنچه بوده وخیم‌تر است.”

“اگر هم بتوانیم آرزو کنیم کارهای کسی که تاکنون رنجمان داده است از تهِ دل نبوده باشد، [...] باید بپرسیم که کردار فردای آن کس چه خواهد بود؟ این گفته‌های تازه به گوش عشق من می‌رسید؛ به او می‌باورانید که فردا فرقی با روزهای گذشته نخواهد داشت و احساس ژیلبرت به من کهنه‌تر از آن است که تغییر کند، احساس بی‌اعتنایی است، و در دوستی من و ژیلبرت تنها منم که عشق می‌ورزم! و عشقم در پاسخ می‌گفت: «درست است، دیگر با این دوستی هیچ کاری نمی‌شود کرد، دگرگون نخواهد شد.»”

“آن شب مادام دلوم به شوهرش گفت: «طفلک سوان ... فکر می‌کنم مسخره باشد که مردی به این فهمیدگی برای همچو زنی رنج بکشد که حتی زن جالبی هم نیست، چون می‌گویند خیلی احمق است.» این را با خردمندی آدم‌های عاشق نشده گفت که معتقدند یک مرد فهمیده باید تنها به خاطر کسی غصه بخورد که لیاقتش را داشته باشد؛ و این کمابیش به آن می‌ماند که کسی تعجب کند چرا آدم به خاطر چیزی به کوچکی یک باسیل ناقابل دچار وبا می‌شود!”

“[سوان] به خود می‌گفت: «واقعا پیشرفت محسوس است؛ خوب که به قضیه دقیق می‌شوم، می‌بینم که دیروز از بودن با او تقریبا هیچ لذت نمی‌بردم: عجیب است که حتی به نظرم زشت می‌رسید.» و البته راست می‌گفت، اما عشقش از محدوده‌ی تمنای بدنی بسیار فراتر می‌رفت. دیگر خود وجود اودت در آن چندان جایی نداشت.”

“فردای آن روز [سوان] به خود می‌گفت: «واقعا پیشرفت محسوس است؛ خوب که به قضیه دقیق می‌شوم، می‌بینم که دیروز از بودن با او تقریبا هیچ لذت نمی‌بردم: عجیب است که حتی به نظرم زشت می‌رسید.» و البته راست می‌گفت، اما عشقش از محدوده‌ی تمنای بدنی بسیار فراتر می‌رفت. دیگر خود وجود اودت در آن چندان جایی نداشت.”

“گفتم:(( الیو، من عشق را تمسخر نمی کنم. چیزی که دست می اندازم دسته بندی احساساتی است. احمقانه، ایده ی ساده انگارانه ی عشق است که تبلیغ کنندگان، از جمله ما، برای فروش هر چیزی از سوپ تا صابون از آن استفاده می کنیم.”

“مادرم بعدها گفت:(( عشق یک عمل است؛ فقط حرف نیست و هرگز هم نبوده.)) چقدر این حرف درست است. او می گفت: (( همه ی ما با توانایی عشق ورزیدن به دنیا می آییم؛ با این حال، باید مثل هر ماهیچه ی دیگری آن را پرورش بدهیم.))”

“لوبورین با لحنی صبورانه که برای او نامعمول بود گفت:(( اوه، چرا، می فهمی. تو می دونی اون آدم بی ارزشیه، می دونی هیچی براش مهم نیست، و این که بلاخره یک روزی بهت خیانت می کنه. اما با این حال می خوای باورش داشته باشی. اون مثل مجسمه هائیه که توی کلیساها می بینی، تماما طلایی و درخشنده در ظاهر و از داخل فقط گچ.”

“من فقط یکی چیز می‌خواهم و آن چیز «او»ست. می‌خواهم که او هر لحظه، هر دقیقه کنارم باشد، فقط با من. تمام چیزهایی که همین حالا درباره‌ی وحدت نوشتم همه‌اش بی‌ربط است، چیزی نیست که باید باشد، دلم می‌خواهد تمامش را خط بزنم، پاره کنم و دور بریزم. چون می‌دانم (شاید کفر باشد، اما واقعیت است): جشن فقط با او جشن می‌شود، فقط زمانی که او کنارم و شانه‌به‌شانه‌ام باشد. بدون او، خورشید فردا چیزی نیست جز دایره‌ای حلبی و آسمان، حلبی‌ای که رنگ آبی به آن زده باشند و خودم هم، چیزی نیستم جز تکه‌ای حلبی!”

“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دل انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست...”