“من فقط یکی چیز میخواهم و آن چیز «او»ست. میخواهم که او هر لحظه، هر دقیقه کنارم باشد، فقط با من. تمام چیزهایی که همین حالا دربارهی وحدت نوشتم همهاش بیربط است، چیزی نیست که باید باشد، دلم میخواهد تمامش را خط بزنم، پاره کنم و دور بریزم. چون میدانم (شاید کفر باشد، اما واقعیت است): جشن فقط با او جشن میشود، فقط زمانی که او کنارم و شانهبهشانهام باشد. بدون او، خورشید فردا چیزی نیست جز دایرهای حلبی و آسمان، حلبیای که رنگ آبی به آن زده باشند و خودم هم، چیزی نیستم جز تکهای حلبی!” LoveObsessionDystopiaWeFuturismعشقماویران شهرفقدانوابستگی Book:We Source: We
“آدم مثل یک کتاب است: تا آخرین صفحهاش نمیدانی پایان کارش چطور رقم میخورد. در غیر اینصورت ارزش خواندن ندارد...” LoveObsessionDystopiaWeFuturismعشقماویران شهرفقدانوابستگی Book:We Source: We
“وجود خودم را حس میکنم. اما تنها بعضی چیزها وجود خودشان را حس میکنند و از فردیتشان آگاهند؛ چشمی که خاری در آن رفته، انگشت ملتهب و دندان چرک کرده! چشم، انگشت و دندان سالم حس نمیشوند، انگار که وجود ندارند. آیا خودآگاهی به وضوح چیزی جز نوعی بیماری نیست؟” Self AwarenessRebellionDystopiaWeFuturismسیاستماویران شهرآزادیخودآگاهی Book:We Source: We