Quotessence
Home / Topics / رمان Quotes

رمان Quotes

Browse 56 quotes about رمان.

رمان Quotes

“می دانی، راه های شکوفایی نبوغ بی نهایت اند، تصورات فی البداهه بخش پایه ای اکتشافات علمی اند؛ حتی در کشف های ریاضی. و باید بگویم غیر ممکن است که این تصورات حاصل گنجینه ی پشتکار نباشند؛ نتیجه ی روشنی نخواهد داد.”

“می بایست در جوانی می مردم. نه جسما: به عنوان یک ریاضیدان می بایست می مردم. به محض اینکه حس می کردم توانم به اتمام رسیده، باید کارم را عوض می کردم. هر چقدر ماهر باشی- که من به اندازه ی کافی بودم- زمانی فرا می رسد که حس می کنی در برابر بالاتر از خود در یک حد متوسط قرار داری و بیشتر هم در برابر یک نابغه. آدم باید بتواند آن لحظه توقف کند، یعنی درست روی مرز توانش، ولی هرگز این اتفاق نمی افتد.”

“پدرم تک نوازی کرد. نمی خواهم این جریان را حتی برای خودم هم بازگو کنم، ولی با غرور به چنین پدری افتخار می کردم، دلم می خواست به اطرافیانم بگویم که آن مرد بلندقد،لاغر و آراسته که پشت پیانو نشسته و قیافه اش کمتر از پنجاه سال می زند، پدر من است.”

“وقتی زمان زیادی یک جا می مانی، فراموش می کنی دنیا چقدر وسیع است. هیچ درکی از اندازه ی واقعی نصف النهارها و مدارها پیدا نمی کنی، همان طور که سخت است درکی از وسعت درون هر انسانی داشته باشی. ولی وقتی وسعت را درک کنی، وقتی چیزی گستردگی انسان را به چشمت آشکار کند، امید سر بر می آورد، چه تو بخواهی چه نخواهی، و سرسختانه به تو می چسبد و رهایت نمی کند مثل خزه که صخره را رها نمی کند.”

“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دل انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست...”