Quotessence
Home / Quotes / Quote by Lilian Peake

Quote by Lilian Peake

“نیکولا به خود گفت، کلمات تنها چیزی بودند که برای اون باقی مانده اند. آیا می توانست با حرف زدن او را قانع کند و دل او را به دست آورد؟ آیا جرعت می کرد تا حقیقت را توضیح دهد و خودش را از او تبرئه کند؟ با این که می دانست نمی تواند نظر کانر را برگرداند، به خودش دلداری داد که حداقل بقیه عمرش را در رضایت خاطر و خشنودی تنها، غمگین ... اما بی گناه سپری کند.”

Quote by Lilian Peake

Work

The Dream on the Hill

Browse quotes and source details for this work. more

Author

Lilian Peake

Browse famous quotes and profile details for Lilian Peake. more

You May Also Like

“کانر بازگشت، پنبه ای الکلی روی بازوی چپ او مالید و آمپولی برایش تزریق کرد. ((کمکت می کند که بخوابی، عزیزم)). بعد لبخند زد، لبخندی پر از مهر و عطوفت! نیکولا با خودش فکر کرد در گذشته چه طور توانسته بود آن همه حرف های وحشتناک را درباره ی بی رحمی و خشونت و سنگدلی او بزند؟ او مهربانترین و بهترین مردی بود که می شناخت.”

“پدربزرگ می گه هر چیز زیبایی پیچیدگی هم داره. می گه پیزولو مثل یه خونه یا حتی مثل کل دنیا می مونه. توی هر خونه ای هم سالن نشیمن قشنگ، حموم عالی، مبلمان آنتیک پیدا می شه هم انباری خاکی، لوله های لجن گرفته، موریانه های جونده، اتاق بازی و زیرزمینتاریک که بچه ها رو می ترسونه و به همون اندازه هم براشون جذابه. توی هر خونه، هر قدر هم که فکر کنیم همه جاش رو خوب می شناسیم، باز همیشه یه چیز فراموش شده و مخفی وجود داره. مثلا یه صندوق درسته با یه چاقوی خونی لا به لای قاشق های چای خوری که آروم کنار هم چیده شدن. یا مثلا توی باغ یه نوشته ی اسرارآمیز روی یه درخت کشف می کنیم یا اینکه به وجود یه گلی پی می بریم که هیچ وقت ندیده بودیم. توی خیابونی که هر روز ازش رد می شیم یه کوچه ی تاریک هست. توی شهرمون یه باند جنایتکار، مخفیانه زندگی می کنن.”

“تازه برای اینکه آدم بتونه بخوابه، باید افکارش رو متوقف کنه و این ساده نیست. عین وقتی می مونه که تو یه قایق هستی: دیگه پارو نمی زنی اما موج تو رو با خودش می بره و تو می بینی که از ساحل یا اون دوردورا یا ناکجاآباد، سر در آوردی ولی این قضیه شامل حال من نمی شه چون من خوب بلدم لنگر بیندازم و خودم رو کنترل کنم. به ندرت حاشیه می رم و تو خیالبافی غرق می شم.”

“آدمای دنیا به چند دسته تقسیم می شن: اونایی که شکلات رو بدون نون می خورن اونایی که شکلات نمی خورن مگه با نون اونایی که شکلات ندارن اونایی که نون ندارن.”

“من یه رفیقی دارم، اسمش باگ مورنه.-باید یه روز باش آشنا بشین- می گه یک جنتلمن کسی است که راه خودش را کج نکنه تا یک چاقو توی پشت کسی که اصلا نمی شناسه و کاری هم بش نکرده فرو کنه.”

“İsteyip istemediğimi doğru dürüst bilmediğim, fakat neticesi aleyhime çıkarsa istemediğimi iddia ettiğim bu nevi söz ve fiilerimin daimi bir mesulünü bulmuştum: Buna içimdeki şeytan diyordum; müdafaasını üzerime almaktan korktuğum bütün hareketlerimi ona yüklüyor ve kendi suratıma tüküreceğim yerde, haksızlığa, tesadüfün cilvesine uğramış bir mazlum gibi nefsimi şefkat ve ihtimama layık görüyordum. Halbuki ne şeytanı azizim, ne şeytanı? Bu bizim gururumuzun, salaklığımızın uydurması... İçimizdeki şeytan pek de kurnazca olmayan bir kaçamak yolu... İçimizde şeytan yok... İçimizde aciz var... Tembellik var... İradesizlik, bilgisizlik ve bunların hepsinden daha korkunç bir şey: hakikatleri görmekten kaçmak ihtiyadı var...”

“مادرم داشت چیزی می بافت، از بالای میل ها به تصویر نگاه می کرد.- خانم ها چه گل های قشنگی دارند. خانم دو گل و خانم کندی در تالار پذیرایی فرودگاه اورلی نشسته بودند و هر یک دسته گلی به دست داشتند. پدر پوزخند زنان گفت: - این هم از مادرت. کندی تو فرانسه است و تنها چیزی که مادرت می بیند، دسته گل زنش است! مادر افزود: - کلاه قشنگی هم دارد مادر، در طول این سال ها، می دانست که چه وقت اجازه ی لبخند زدن دارد. آن شب، شب آرامی بود. می توانست لبخند بزند. کندی به میکروفون نزدیک شد. دوگل نگاهش می کرد. رییس جمهور آمریکا گفت:- هر انسانی دو وطن دارد فرانسه و وطن خودش. پدر زد به خنده - عجب خنگی است این تد! او اولین عبارت کلیشه ای را به پدر تعمیدی ام گفته بود تا به گوش رییس جمهور کشورش برساند، نه اینکه رییس جمهور آن را در تلیویزیون بیان کند. وقتی که از پدرم پرسیدم چرا تد هرگز نیامده است که مرا ببیند، شانه بالا انداخت. - می گوید باید شایستگی اش را داشته باشی. پیش از آنکه بخوابم، در نور چراغ قوه ی جیبی ام، چند دسته گل برای مادر کشیدم. و همچنین چند کلاه.”