Quotessence
Home / Quotes / Quote by Sabahattin Ali

Quote by Sabahattin Ali

“İsteyip istemediğimi doğru dürüst bilmediğim, fakat neticesi aleyhime çıkarsa istemediğimi iddia ettiğim bu nevi söz ve fiilerimin daimi bir mesulünü bulmuştum: Buna içimdeki şeytan diyordum; müdafaasını üzerime almaktan korktuğum bütün hareketlerimi ona yüklüyor ve kendi suratıma tüküreceğim yerde, haksızlığa, tesadüfün cilvesine uğramış bir mazlum gibi nefsimi şefkat ve ihtimama layık görüyordum. Halbuki ne şeytanı azizim, ne şeytanı? Bu bizim gururumuzun, salaklığımızın uydurması... İçimizdeki şeytan pek de kurnazca olmayan bir kaçamak yolu... İçimizde şeytan yok... İçimizde aciz var... Tembellik var... İradesizlik, bilgisizlik ve bunların hepsinden daha korkunç bir şey: hakikatleri görmekten kaçmak ihtiyadı var...”

Quote by Sabahattin Ali

Work

İçimizdeki Şeytan

Browse quotes and source details for this work. more

Author

Sabahattin Ali

Browse famous quotes and profile details for Sabahattin Ali. more

You May Also Like

“مادرم داشت چیزی می بافت، از بالای میل ها به تصویر نگاه می کرد.- خانم ها چه گل های قشنگی دارند. خانم دو گل و خانم کندی در تالار پذیرایی فرودگاه اورلی نشسته بودند و هر یک دسته گلی به دست داشتند. پدر پوزخند زنان گفت: - این هم از مادرت. کندی تو فرانسه است و تنها چیزی که مادرت می بیند، دسته گل زنش است! مادر افزود: - کلاه قشنگی هم دارد مادر، در طول این سال ها، می دانست که چه وقت اجازه ی لبخند زدن دارد. آن شب، شب آرامی بود. می توانست لبخند بزند. کندی به میکروفون نزدیک شد. دوگل نگاهش می کرد. رییس جمهور آمریکا گفت:- هر انسانی دو وطن دارد فرانسه و وطن خودش. پدر زد به خنده - عجب خنگی است این تد! او اولین عبارت کلیشه ای را به پدر تعمیدی ام گفته بود تا به گوش رییس جمهور کشورش برساند، نه اینکه رییس جمهور آن را در تلیویزیون بیان کند. وقتی که از پدرم پرسیدم چرا تد هرگز نیامده است که مرا ببیند، شانه بالا انداخت. - می گوید باید شایستگی اش را داشته باشی. پیش از آنکه بخوابم، در نور چراغ قوه ی جیبی ام، چند دسته گل برای مادر کشیدم. و همچنین چند کلاه.”

“- حالا دیگر همه ی پول هایت مال خودت است جواب ندادم. کودکی ام از هم پاشیده شده بود. پیش از خواب، دفترهای طرح، رنگ ها و قلم موهایم را جمع کردم و در یک ساک گذاشتم. برای نخستین بار، از آنچه در زندگی حقیرانه ام داشتم صورت برداری کردم. لباس هایم در یک گنجه و سه کشو جا داشتند. کل دارایی ام دو جفت کفش، یک پالتو، چند کتاب و یک چمدان بود. جز این ها، نه چیزی داشتم و نه کسی.”

“نامه را دوباره خواندم. خنده ام گرفت. روی صحنه پدرم بود، آکروبات باز تماشاخانه، کسی که مدام تغییر شکل می داد، دلقک، تردست، بندباز، معرکه گیر بازار روز، فروشنده ی قصه های کودکان. و در تالار نمایش، ما بودیم: مادرم، من، لوگری تعمیرکار، آلونسو آرایشگر، هلگرس طبیب. و آن های دیگر: بانوی متصدی باشگاه جودو، دندانپزشک، فروشنده ی دوچرخه، عابران روز یکشنبه. (( رخنه کردن در ارتش اس.اس ))”

“روزی یکی از دوستانم برایم از پدر و مادرش گفت. آن ها یهودی بودند. در زمان جنگ، پدرش یک هفت تیر کهنه ی انگلیسی را لا به لای تلی از پارچه ها پنهان کرده و با چرخ دوخته بود و مادر هر جا می رفت، یک تیغ ریش تراشی در کیفش داشت تا اگر دستگیرش کردند، اعتراف نکند. مادرش هجده سال داشت و پدرش کمی بیشتر. از او پرسیدم: - خودشان را برای مردن آماده کرده بودند؟ لبخند زد. نه به هیچ وجه. برای زندگی. مدت ها به این جمله فکر کردم. آماده ی زندگی . و آن روز که در بزرگسالی پیش پدرم برگشته بودم، دانستم که او نتوانسته بود بر من غلبه کند. کینه و نفرت، روحم را نابود نکرده بود. هفت تیر و تیغ ریش تراشی ام را کنار گذاشته بودم. آماده ی زندگی بودم.”

“بعضی مواقع فکر می کنی وجودت اجتناب ناپذیر است، یعنی جهان بدون بودن تو از هم خواهد پاشید و یا اینکه پیش نخواهد رفت. بعد اتفاقی مانند این پیش خواهد آمد که متوجه می شوی:1( اجتناب ناپذیر هستی؛2( که اجتناب ناپذیر بودن چندان هم بد نیست.”

“می دانی، راه های شکوفایی نبوغ بی نهایت اند، تصورات فی البداهه بخش پایه ای اکتشافات علمی اند؛ حتی در کشف های ریاضی. و باید بگویم غیر ممکن است که این تصورات حاصل گنجینه ی پشتکار نباشند؛ نتیجه ی روشنی نخواهد داد.”

“می بایست در جوانی می مردم. نه جسما: به عنوان یک ریاضیدان می بایست می مردم. به محض اینکه حس می کردم توانم به اتمام رسیده، باید کارم را عوض می کردم. هر چقدر ماهر باشی- که من به اندازه ی کافی بودم- زمانی فرا می رسد که حس می کنی در برابر بالاتر از خود در یک حد متوسط قرار داری و بیشتر هم در برابر یک نابغه. آدم باید بتواند آن لحظه توقف کند، یعنی درست روی مرز توانش، ولی هرگز این اتفاق نمی افتد.”