Quotessence
Home / Quotes / Quote by Guvench G Gench

Quote by Guvench G Gench

“Once, I read a novel by a Nobel laureate. The protagonist was a poet, and I expected to read poems in the novel. There were titles of poems, but no poems. It made me think how the Nobel laureate would feel if he went to a restaurant and was given the menu but no meal.”

Quote by Guvench G Gench

Work

ROMANCE & FINANCE

Browse quotes and source details for this work. more

Author

Guvench G Gench

Browse famous quotes and profile details for Guvench G Gench. more

You May Also Like

“پدربزرگ می گه هر چیز زیبایی پیچیدگی هم داره. می گه پیزولو مثل یه خونه یا حتی مثل کل دنیا می مونه. توی هر خونه ای هم سالن نشیمن قشنگ، حموم عالی، مبلمان آنتیک پیدا می شه هم انباری خاکی، لوله های لجن گرفته، موریانه های جونده، اتاق بازی و زیرزمینتاریک که بچه ها رو می ترسونه و به همون اندازه هم براشون جذابه. توی هر خونه، هر قدر هم که فکر کنیم همه جاش رو خوب می شناسیم، باز همیشه یه چیز فراموش شده و مخفی وجود داره. مثلا یه صندوق درسته با یه چاقوی خونی لا به لای قاشق های چای خوری که آروم کنار هم چیده شدن. یا مثلا توی باغ یه نوشته ی اسرارآمیز روی یه درخت کشف می کنیم یا اینکه به وجود یه گلی پی می بریم که هیچ وقت ندیده بودیم. توی خیابونی که هر روز ازش رد می شیم یه کوچه ی تاریک هست. توی شهرمون یه باند جنایتکار، مخفیانه زندگی می کنن.”

“تازه برای اینکه آدم بتونه بخوابه، باید افکارش رو متوقف کنه و این ساده نیست. عین وقتی می مونه که تو یه قایق هستی: دیگه پارو نمی زنی اما موج تو رو با خودش می بره و تو می بینی که از ساحل یا اون دوردورا یا ناکجاآباد، سر در آوردی ولی این قضیه شامل حال من نمی شه چون من خوب بلدم لنگر بیندازم و خودم رو کنترل کنم. به ندرت حاشیه می رم و تو خیالبافی غرق می شم.”

“آدمای دنیا به چند دسته تقسیم می شن: اونایی که شکلات رو بدون نون می خورن اونایی که شکلات نمی خورن مگه با نون اونایی که شکلات ندارن اونایی که نون ندارن.”

“من یه رفیقی دارم، اسمش باگ مورنه.-باید یه روز باش آشنا بشین- می گه یک جنتلمن کسی است که راه خودش را کج نکنه تا یک چاقو توی پشت کسی که اصلا نمی شناسه و کاری هم بش نکرده فرو کنه.”

“İsteyip istemediğimi doğru dürüst bilmediğim, fakat neticesi aleyhime çıkarsa istemediğimi iddia ettiğim bu nevi söz ve fiilerimin daimi bir mesulünü bulmuştum: Buna içimdeki şeytan diyordum; müdafaasını üzerime almaktan korktuğum bütün hareketlerimi ona yüklüyor ve kendi suratıma tüküreceğim yerde, haksızlığa, tesadüfün cilvesine uğramış bir mazlum gibi nefsimi şefkat ve ihtimama layık görüyordum. Halbuki ne şeytanı azizim, ne şeytanı? Bu bizim gururumuzun, salaklığımızın uydurması... İçimizdeki şeytan pek de kurnazca olmayan bir kaçamak yolu... İçimizde şeytan yok... İçimizde aciz var... Tembellik var... İradesizlik, bilgisizlik ve bunların hepsinden daha korkunç bir şey: hakikatleri görmekten kaçmak ihtiyadı var...”

“مادرم داشت چیزی می بافت، از بالای میل ها به تصویر نگاه می کرد.- خانم ها چه گل های قشنگی دارند. خانم دو گل و خانم کندی در تالار پذیرایی فرودگاه اورلی نشسته بودند و هر یک دسته گلی به دست داشتند. پدر پوزخند زنان گفت: - این هم از مادرت. کندی تو فرانسه است و تنها چیزی که مادرت می بیند، دسته گل زنش است! مادر افزود: - کلاه قشنگی هم دارد مادر، در طول این سال ها، می دانست که چه وقت اجازه ی لبخند زدن دارد. آن شب، شب آرامی بود. می توانست لبخند بزند. کندی به میکروفون نزدیک شد. دوگل نگاهش می کرد. رییس جمهور آمریکا گفت:- هر انسانی دو وطن دارد فرانسه و وطن خودش. پدر زد به خنده - عجب خنگی است این تد! او اولین عبارت کلیشه ای را به پدر تعمیدی ام گفته بود تا به گوش رییس جمهور کشورش برساند، نه اینکه رییس جمهور آن را در تلیویزیون بیان کند. وقتی که از پدرم پرسیدم چرا تد هرگز نیامده است که مرا ببیند، شانه بالا انداخت. - می گوید باید شایستگی اش را داشته باشی. پیش از آنکه بخوابم، در نور چراغ قوه ی جیبی ام، چند دسته گل برای مادر کشیدم. و همچنین چند کلاه.”

“- حالا دیگر همه ی پول هایت مال خودت است جواب ندادم. کودکی ام از هم پاشیده شده بود. پیش از خواب، دفترهای طرح، رنگ ها و قلم موهایم را جمع کردم و در یک ساک گذاشتم. برای نخستین بار، از آنچه در زندگی حقیرانه ام داشتم صورت برداری کردم. لباس هایم در یک گنجه و سه کشو جا داشتند. کل دارایی ام دو جفت کفش، یک پالتو، چند کتاب و یک چمدان بود. جز این ها، نه چیزی داشتم و نه کسی.”

“نامه را دوباره خواندم. خنده ام گرفت. روی صحنه پدرم بود، آکروبات باز تماشاخانه، کسی که مدام تغییر شکل می داد، دلقک، تردست، بندباز، معرکه گیر بازار روز، فروشنده ی قصه های کودکان. و در تالار نمایش، ما بودیم: مادرم، من، لوگری تعمیرکار، آلونسو آرایشگر، هلگرس طبیب. و آن های دیگر: بانوی متصدی باشگاه جودو، دندانپزشک، فروشنده ی دوچرخه، عابران روز یکشنبه. (( رخنه کردن در ارتش اس.اس ))”