Quotessence
Home / Topics / حافظه Quotes

حافظه Quotes

Browse 4 quotes about حافظه.

حافظه Quotes

“فراگیرندگان بزرگسال خصوصیات منحصر به فرد خود را دارند. ما در حد زیادی ساخته و پرداخته ی زندگی گذشته ی خود هستیم. به بیان دیگر رفتار و عکس العمل فعلی ما نتیجه ی یادگیری و تجربه ی گذشته مان است. یادگیری گاه به عنوان فرایندی که تغییر نسبتاً دائمی در رفتار ما به وجود می آورد تعریف شده است؛ یعنی توانایی و کارایی ما نتیجه ی برخوردهای گذشته ی ما با محیط است.”

“فرد بزرگسال در نتیجه ی برخورد و تعامل با محیط خارج و کسب تجربیات روزانه از طرق مختلف و بی شمار موفق به یادگیری تصادفی و یا اتفاقی می شود و در نتیجه اندوخته ی جدیدی کسب می کند. ما به طرق بی شماری مطالب را فرا گرفته ود به جمع آوری عقاید، حقایق و مهارت هایی می پردازیم که در نتیجه ی تماس روزانه مان با محیط کسب شده است. شغل منبع اصلی یادگیری اتفاقی است. برای روشن شدن بهتر مسئله به این مثال توجه کنید که قبول نقش مادری در آغاز زندگی ایجاب می کند که زنان با مسائلی نظیر نحوه ی تعویض لباس نوزاد، استره لیزه کردن شیشه شیر بچه، تشخیص علائم آبله و سرخک و چگونگی انتخاب لباس مناسب مثلا برای بچه ی سه ساله آشنا شوند.”

“فردی که تحت تأثیر نظرات سایرین و خودپنداری حاصل از این نظرات از درگیری در هر فرصت آموزشی بیمناک و در جهت تحقق بخشیدن به توانایی های بالقوه ی خود مأیوس است. چنین فردی نیازمند آن است که با احتیاط کامل به وی کمک و دلگرمی داده شود تا شاید بخشی از صدمات روحی اش ترمیم شود و حرکتی به سوی تحقق توانایی های بالقوه در وی ایجاد گردد و بیشتر آن کسی شود که می تواند باشد.”

“در ماه سپتامبر آن سال،وقتی که با پرسشنامه به خانه برگشتم، پدر عصبی بود.شغل پدر؟ مادر جرئت نکرد پرسشنامه را پر کند. پدرم سرم قر زد:- راستش را بنویس :(( مامور مخفی)) قال قضیه کنده می شود. من اینها را آدم حساب نمی کنم. نگاهش کردم. همیشه از خودم می پرسیدم که چه چیز ناجوری در زندگیمان وجود دارد. هیچ کس به خانه مان نمی آمد، هیچ وقت. پدر قدغن کرده بود. هر گاه کسی زنگ را می زد، دستش را بلند می کرد تا ما را به سکوت وادارد. منتظر می ماند تا آن که پشت در بود، منصرف شود و به صدای پایش در راه پله ها گوش می داد. پس از آن کنار پنجره می رفت، پشت پرده پنهان می شد و پیروزمندانه او را که داشت از کوچه مان دور می شد، نگاه می کرد. هیچ یک از دوستانم اجازه نداشتند که از در خانه مان تو بیایند. و هیچ یک از همکاران مادر. همیشه تنها ما سه تا در آپارتمان بودیم. حتی پدربزرگ و مادربزرگم به آنجا نیامدند.”