Quotessence
Home / Quotes / Quote by Jabari Asim

Quote by Jabari Asim

“Have you chosen your new name?” “I have a notion. How about you?” “I’m thinking on it but I haven’t settled. Tell me yours.” I reached for his hand, laced his fingers in mine. “As you said, it’s too soon,” I told him. “Not until freedom. Then we tell.”

Quote by Jabari Asim

Book:Yonder

Work

Yonder

Browse quotes and source details for this work. more

Author

Jabari Asim
Jabari Asim

Jabari Asim is an American author born on August 11, 1962. His works primarily focus on themes of race, identity, and growth, and have been well-received by readers. more

You May Also Like

“اینجا احتمالا جایی بود که او بیماران خصوصی اش را معالجه می کرد. چشمان آنها تلاقی پیدا کرد و نیکولا با بهت و حیرت دریافت علی رغم مهربانی و محبت ها، کمک ها و سخاوتمندی هایش و علی رغم این حقیقت که زندگی اش را به اون مدیون بود، هنوز خیلی چیزها وجود داشت که درباره ی کانر نمی دانست.”

“نیکولا به خود گفت، کلمات تنها چیزی بودند که برای اون باقی مانده اند. آیا می توانست با حرف زدن او را قانع کند و دل او را به دست آورد؟ آیا جرعت می کرد تا حقیقت را توضیح دهد و خودش را از او تبرئه کند؟ با این که می دانست نمی تواند نظر کانر را برگرداند، به خودش دلداری داد که حداقل بقیه عمرش را در رضایت خاطر و خشنودی تنها، غمگین ... اما بی گناه سپری کند.”

“کانر بازگشت، پنبه ای الکلی روی بازوی چپ او مالید و آمپولی برایش تزریق کرد. ((کمکت می کند که بخوابی، عزیزم)). بعد لبخند زد، لبخندی پر از مهر و عطوفت! نیکولا با خودش فکر کرد در گذشته چه طور توانسته بود آن همه حرف های وحشتناک را درباره ی بی رحمی و خشونت و سنگدلی او بزند؟ او مهربانترین و بهترین مردی بود که می شناخت.”

“پدربزرگ می گه هر چیز زیبایی پیچیدگی هم داره. می گه پیزولو مثل یه خونه یا حتی مثل کل دنیا می مونه. توی هر خونه ای هم سالن نشیمن قشنگ، حموم عالی، مبلمان آنتیک پیدا می شه هم انباری خاکی، لوله های لجن گرفته، موریانه های جونده، اتاق بازی و زیرزمینتاریک که بچه ها رو می ترسونه و به همون اندازه هم براشون جذابه. توی هر خونه، هر قدر هم که فکر کنیم همه جاش رو خوب می شناسیم، باز همیشه یه چیز فراموش شده و مخفی وجود داره. مثلا یه صندوق درسته با یه چاقوی خونی لا به لای قاشق های چای خوری که آروم کنار هم چیده شدن. یا مثلا توی باغ یه نوشته ی اسرارآمیز روی یه درخت کشف می کنیم یا اینکه به وجود یه گلی پی می بریم که هیچ وقت ندیده بودیم. توی خیابونی که هر روز ازش رد می شیم یه کوچه ی تاریک هست. توی شهرمون یه باند جنایتکار، مخفیانه زندگی می کنن.”