“روزی یکی از دوستانم برایم از پدر و مادرش گفت. آن ها یهودی بودند. در زمان جنگ، پدرش یک هفت تیر کهنه ی انگلیسی را از لا به لای تلّی از پارچه ها پنهان کرده و با چرخ دوخته بود و مادر هر جا می رفت، یک تیغ ریش تراشی در کیفش داشت تا اگر دستگیرش کردند، اعتراف نکند. مادرش هجده سال داشت وپدرش کمی بیشتر. از او پرسیدم: خودشان را برای مردن آماده کرده بودند؟ لبخند زد. نه، به هیچ وجه. برای زندگی. مدت ها به این جمله فکر کردم . آماده ی زندگی. و آن روز که در بزرگسالی پیش پدرم برگشته بودم، دانستم که او نتوانسته بود بر من غلبه کند. کینه و نفرت، روحم را نابود نکرده بود. هفت تیرو تیغ ریش تراشی ام را کنار گذاشته بودم. آماده ی زندگی بودم.” WarNovelMasterpieceParents And ChildrenرمانFrench Literatureادبیات فرانسهجنگوالدین و فرزندانشاهکار Book:Profession du père Source: Profession du père
“- Société bourgeoise, justice bourgeoise, une dégueulasserie ! Il défiait Ronan. - Qu'est-ce que tu veux que je te dise d'autre, patron ? - La même chose mais avec ton cœur. Pas avec des slogans.” FreedomFiction Novel Book:L'Enragé Source: L'Enragé
“در ماه سپتامبر آن سال،وقتی که با پرسشنامه به خانه برگشتم، پدر عصبی بود.شغل پدر؟ مادر جرئت نکرد پرسشنامه را پر کند. پدرم سرم قر زد:- راستش را بنویس :(( مامور مخفی)) قال قضیه کنده می شود. من اینها را آدم حساب نمی کنم. نگاهش کردم. همیشه از خودم می پرسیدم که چه چیز ناجوری در زندگیمان وجود دارد. هیچ کس به خانه مان نمی آمد، هیچ وقت. پدر قدغن کرده بود. هر گاه کسی زنگ را می زد، دستش را بلند می کرد تا ما را به سکوت وادارد. منتظر می ماند تا آن که پشت در بود، منصرف شود و به صدای پایش در راه پله ها گوش می داد. پس از آن کنار پنجره می رفت، پشت پرده پنهان می شد و پیروزمندانه او را که داشت از کوچه مان دور می شد، نگاه می کرد. هیچ یک از دوستانم اجازه نداشتند که از در خانه مان تو بیایند. و هیچ یک از همکاران مادر. همیشه تنها ما سه تا در آپارتمان بودیم. حتی پدربزرگ و مادربزرگم به آنجا نیامدند.” FamilyMemoryTraumaResilienceFrench Literatureادبیات فرانسهآسیب روحیحافظهخانوادهمقاومت Book:Profession du père Source: Profession du père
“مادرم داشت چیزی می بافت، از بالای میل ها به تصویر نگاه می کرد.- خانم ها چه گل های قشنگی دارند. خانم دو گل و خانم کندی در تالار پذیرایی فرودگاه اورلی نشسته بودند و هر یک دسته گلی به دست داشتند. پدر پوزخند زنان گفت: - این هم از مادرت. کندی تو فرانسه است و تنها چیزی که مادرت می بیند، دسته گل زنش است! مادر افزود: - کلاه قشنگی هم دارد مادر، در طول این سال ها، می دانست که چه وقت اجازه ی لبخند زدن دارد. آن شب، شب آرامی بود. می توانست لبخند بزند. کندی به میکروفون نزدیک شد. دوگل نگاهش می کرد. رییس جمهور آمریکا گفت:- هر انسانی دو وطن دارد فرانسه و وطن خودش. پدر زد به خنده - عجب خنگی است این تد! او اولین عبارت کلیشه ای را به پدر تعمیدی ام گفته بود تا به گوش رییس جمهور کشورش برساند، نه اینکه رییس جمهور آن را در تلیویزیون بیان کند. وقتی که از پدرم پرسیدم چرا تد هرگز نیامده است که مرا ببیند، شانه بالا انداخت. - می گوید باید شایستگی اش را داشته باشی. پیش از آنکه بخوابم، در نور چراغ قوه ی جیبی ام، چند دسته گل برای مادر کشیدم. و همچنین چند کلاه.” LiteraturePoliticsNovelMotherhoodادبیاترمانسیاستمادرانگی Book:Profession du père Source: Profession du père
“- حالا دیگر همه ی پول هایت مال خودت است جواب ندادم. کودکی ام از هم پاشیده شده بود. پیش از خواب، دفترهای طرح، رنگ ها و قلم موهایم را جمع کردم و در یک ساک گذاشتم. برای نخستین بار، از آنچه در زندگی حقیرانه ام داشتم صورت برداری کردم. لباس هایم در یک گنجه و سه کشو جا داشتند. کل دارایی ام دو جفت کفش، یک پالتو، چند کتاب و یک چمدان بود. جز این ها، نه چیزی داشتم و نه کسی.” NovelChildhoodTraumaResilienceرمانآسیب روحیمقاومتکودکی Book:Profession du père Source: Profession du père
“نامه را دوباره خواندم. خنده ام گرفت. روی صحنه پدرم بود، آکروبات باز تماشاخانه، کسی که مدام تغییر شکل می داد، دلقک، تردست، بندباز، معرکه گیر بازار روز، فروشنده ی قصه های کودکان. و در تالار نمایش، ما بودیم: مادرم، من، لوگری تعمیرکار، آلونسو آرایشگر، هلگرس طبیب. و آن های دیگر: بانوی متصدی باشگاه جودو، دندانپزشک، فروشنده ی دوچرخه، عابران روز یکشنبه. (( رخنه کردن در ارتش اس.اس ))” NovelChildhoodTraumaShowرمانFrench Literatureادبیات فرانسهآسیب روحیکودکینمایش Book:Profession du père Source: Profession du père
“روزی یکی از دوستانم برایم از پدر و مادرش گفت. آن ها یهودی بودند. در زمان جنگ، پدرش یک هفت تیر کهنه ی انگلیسی را لا به لای تلی از پارچه ها پنهان کرده و با چرخ دوخته بود و مادر هر جا می رفت، یک تیغ ریش تراشی در کیفش داشت تا اگر دستگیرش کردند، اعتراف نکند. مادرش هجده سال داشت و پدرش کمی بیشتر. از او پرسیدم: - خودشان را برای مردن آماده کرده بودند؟ لبخند زد. نه به هیچ وجه. برای زندگی. مدت ها به این جمله فکر کردم. آماده ی زندگی . و آن روز که در بزرگسالی پیش پدرم برگشته بودم، دانستم که او نتوانسته بود بر من غلبه کند. کینه و نفرت، روحم را نابود نکرده بود. هفت تیر و تیغ ریش تراشی ام را کنار گذاشته بودم. آماده ی زندگی بودم.” NovelTraumaResilienceParents And ChildrenرمانFrench Literatureادبیات فرانسهوالدین و کودکانآسیب روحیمقاومت Book:Profession du père Source: Profession du père
“پدرم. آخرین بار. هیکل تنومند، موهای رو به عقب، چشم های کم و بیش بسته. طرحی از شیوه ی سکوتش، خمیدگی پشتش، پاهای بازش، دست هایش و عینکش کشیدم. به پولور قهوه ای اش سایه زدم، به جوراب هایش که خال های آبی داشت چین دادم. کناره های صندلی دسته دارش، بالشچه ی پشمی اش، پرده ی پشت سرش و گل های مصنوعی پارچه ای را در گلدان بدون آب کشیدم.با مداد تندتند می کشیدم. هر چه را که هنوز به چشم می خورد، ضبط می کردم. چهره ی مردی ضعیف، تنها و سرگشته را سرسری ترسیم می کردم. نگاه به زیر افکنده اش را جستجو می کردم. دیگر هیچ چیز در وجودم خانه نداشت. نه خشمی. نه اندوهی. تنم از مشت هایش جان سالم به در برده بود . سرم صدمه ندیده بود.((دارالتادیب)) دیگر چیزی نبود جز یک قفسه ی چوبی.” HealingChildhoodTraumaPainterFrench Literatureادبیات فرانسهآسیب روحیکودکیترمیمنقاش Book:Profession du père Source: Profession du père
“Ta guerre avait fasciné mon ami historien. Un jour que nous dînions ensemble, il m’a demandé si je n’aurais pas préféré avoir un père “seulement” collabo. Quelque chose de simple, une saloperie sur quoi pleurer, cogner, qu’il me faudrait pouvoir admettre ou condamner, mais voilà que j’avais hérité du pire. Je me débattais dans l’épais brouillard qui entourait ton lac allemand. Tu restais une question et ta guerre était une folie. Elle ne me permettait ni de te comprendre ni de te pardonner. Une fois encore, je t’en ai voulu. J’étais blessé. Ta vérité n’avait pas plus de sens que tes mensonges.” GuerreMensongePèreCollabo Book:Enfant de salaud Source: Enfant de salaud