Quotessence
Home / Quotes / Quote by Mitchell Waldman

Quote by Mitchell Waldman

“He wakes up in a different body. Normally when it happens you don't remember all that came before, in the prior lives. But sometimes things get screwed up, there's a flaw in the machinery, and it doesn't work that way. Or maybe it isn't a mistake, it's done for a reason. As some believe, maybe there's a reason and purpose for everything.”

Quote by Mitchell Waldman

Work

The Visitor

In this suspenseful story, a mysterious figure arrives at a small town, stirring up a web of intrigue and unexplained events. more

Author

Mitchell Waldman

Browse famous quotes and profile details for Mitchell Waldman. more

You May Also Like

“بعد از کوچه های مونته دیدیو بالا می رویم و شاگردهای دانشکده ی افسری نونتزیاتلا از کنارمان رد می شوند، دگمه های لباسشان طلایی ست و‌ شمشیر کوچکی با دسته ی سفید از کمرشان آویزان است. میان لباس های کهنه ی جمعیت لباس های آنها برق می زند، پسرهایی اند چندسالی از من بزرگتر، سینه هاشان را داده اند جلو و وقت راه رفتن تو صورت هیچ کس نگاه نمی کنند، این طور با بقیه فرق داشتن، این طور از بقیه ی آدم ها جادو بودن باید خیلی چیز بدی باشد.”

“بیشتر مواقع حساب نمی کنیم کاری که برای بار نخست انجام می دهیم، نقطه ی پایان است و نه نقطه ی آغازش؛ در نیکی، و به ویژه در بدی. اگر اشتباه باشد، راه برگشتی در کار نیست.”

“گاهی مواقع باید حرف زد و هیچ چیزی را نباید ناگفته گذاشت؛ گاهی مواقع درست برعکس، باید سکوت کرد، چون در محیط چیزهای ملموس و گرانبهایی وجود دارند که حرفت می تواند به یک چشم برهم زدن نابودشان کند. دو اصل بسیار ساده اند؛ بخش مشکلش در تصمیم گیری است؛ کدام وقت یکی و کدام وقت آن دیگری را به کار ببری.”

“استاسیو رو به اوژنیا کرد و گفت:(( آیا می خواهید بدانید دلیل واقعی عدم موفقیت تان چیست؟ به این دلیل است که به ظواهر بیرونی و پوچ زندگی بیشتر از فضایل ناب و استوار قلبی توجه دارید. دوستی شما به اندازه ی چرخش رقص والس طول می کشد یا در بهترین حالت، مثل آن کلاه است؛ فقط می تواند هوس یک روز را برآورده کند، ولی برای نیازهای قلبی بی حاصل است.))”

“ارواح به صورت کرکس، چلچله و یا موجودات دیگری بین این دو متولد می شوند. برای یکی افقی گسترده و کوه بلند لازم است که بر قله ی آن بال زده، صعود کرده و به آفتاب خیره شود و دیگری فضایی چند وجبی و سقفی می خواهد تا بتواند زیر آن لانه ی خود را پنهان کند. چلچله ها تیره و گمنام، ولی خوشحال هستند. نگاه ها را فریب نمی دهند، آدم ها را تحت سلطه در نمی آورند، در صفحات درخشان و حزن انگیز تاریخ به آن ها اشاره نشده است، سقف خانه ای که در آن زندگی می کنند و یا درختی که روی آن استراحت کرده و فرود می آیند، تنها شاهد و تنها خوشبختی چند روزی است که می گذرد. هنگامی که مرگ هر دو گروه فرا می رسد، همه روی یک بستر مشترک ابدیت فرود می آیند، چه فرماندهی باشند که برای رسیدن به این وضعیت و بستر ازنردبان مرگ بالا رفته باشد چه شبانی که یک بار آن بستر را دیده و دو ساعت بعد یادش رفته باشد. بلندپروازی های یک کاپیتان به اندازه ی یک چوپان خیلی کوچک نیست؛ بلکه تسلط بر دشتی است که از آن عبور می کند.”

“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دا انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست...”