Quotessence
Home / Quotes / Quote by Mehmet Murat Ildan

Quote by Mehmet Murat Ildan

“In the tiny shops of quiet streets, there is a huge world: If there is sincerity, sweetness and naturalness in a place, then there is a huge world there!”

Quote by Mehmet Murat Ildan

Author

Mehmet Murat Ildan
Mehmet Murat Ildan

Mehmet Murat Ildan is a renowned Turkish writer born on May 16, 1965. His works span various literary forms including novels, essays, and poetry, and have gained widespread popularity among readers. more

You May Also Like

“Ho tirato fuori una cosa scritta a ventisette anni. Ero un ragazzo insofferente. Non mi stava bene nulla. Tutto era colpa delle vecchie generazioni. Li criticavo, li insultavo... Quando mi dicevano «Accetta le sfide e combatti con passione!», ribattevo forte e chiaro: «Ma voi l’avete costruito, un mondo che ripaga in base a quanto uno lavora con passione?». E ora la vecchia generazione sono io. Se dopo vent'anni il mondo fa schifo come prima, non ho più diritto di criticare gli altri. È colpa mia. Sono io che ho sbagliato. Se il mondo non è un bel posto, non ci sono altri responsabili se non me stesso.”

“Although we had had no precise exponents of realism, yet after Pushkin it was impossible for a Russian writer to depart too far from actuality. Even those who did not know what to do with "real life" had to cope with it as best they could. Hence, in order that the picture of life should not prove too depressing, the writer must provide himself in due season with a philosophy.”

“می دانید وقتی شما منکر همه چیز شدید، به زودی به عنوان یک آدم عاقل شهرت پیدا می کنید. نیرنگ خوبی است. مردم ساده لوح فورا نتیجه می گیرند که شما از آن چیزی که انکار می کنید برتر هستید. ولی اغلب این امر صحیح نیست. اولا شما ممکن است در هر چیزی عیبی پیدا کنید. در ثانی اگر حقیقت را هم بگویید برای خودتان بدتر است، زیرا وقتی عقل شما صرفا گرفتار نفی کردن باشد فقیر می شود و می خشکد. در عین اینکه حس خودخواهی خود را ارضا می کنید، از لذت واقعی تعمق و اندیشه محروم می شوید. زندگی- ماهیت زندگی- از اندیشه ی ناچیز و سودایی شما می گریزد و کار شما به این جا می کشد که عوعو کنید و مردم را بخندانید.”

“به گفته ی خود او، رغیت پیری به نام فدور لوبانف عشق به شعر را به او آموخت. در داستان کوتاه خود، پونین و بابورین، این دهقان ساده، با ذوق و صاحب زبان زیبا را توصیف می کند، با او روی علفها، در پشت آبگیر می نشست و دهقان با طمطراق اشعاری از خراسکوف و لومونوسوف را برایش از بر می خواند.”

“من، خود، وابسته به دشت و زمین ام! دوست تر دارم حرکات تند پنجه ی مرطوب اردکی که پشت سرش را در کناره ی مردابی می خاراند تماشا کنم یا قطره های درخشنده ی آبی که از پوزه ی گاوی بی حرکت پس از نوشیدن آب از برکه ای که تا زانو در آن فرو رفته به بیرون می ریزد، نگاه کنم تا این که کروبیان را محو درک خود آز آسمانها ببینم.”

“راستش نه آنها به من نقش می دادند و نه من این کاره بودم. اگر احساس گناه می کنم، به نظرم برای این است که وقتی من حتی سر سوزنی هم رؤیاپردازی نمی کردم، اجازه دادم او همین طور رؤیا ببافد. من فقط داشتم تظاهر می کردم تا کمی ترقی کنم. مثل روز برایم روشن بود که هیچ وقت ستاره ی سینما نخواهم شد. خیلی کار سختی است. اگر باهوش باشی، خسابی معذب می شوی. من به اندازه ی کافی عقده ی حقارت ندارم. ظاهرش این است که برای ستاره ی سینما شدن باید خیلی خودمحور باشی. اما در واقعیت شر شرطش این است که هیچ منیتی نداشته باشی.”