Quotessence
Home / Quotes / Quote by Bae Myung-hoon

Quote by Bae Myung-hoon

“Ho tirato fuori una cosa scritta a ventisette anni. Ero un ragazzo insofferente. Non mi stava bene nulla. Tutto era colpa delle vecchie generazioni. Li criticavo, li insultavo... Quando mi dicevano «Accetta le sfide e combatti con passione!», ribattevo forte e chiaro: «Ma voi l’avete costruito, un mondo che ripaga in base a quanto uno lavora con passione?». E ora la vecchia generazione sono io. Se dopo vent'anni il mondo fa schifo come prima, non ho più diritto di criticare gli altri. È colpa mia. Sono io che ho sbagliato. Se il mondo non è un bel posto, non ci sono altri responsabili se non me stesso.”

Quote by Bae Myung-hoon

Book:Tower

Work

Tower

Browse quotes and source details for this work. more

Author

Bae Myung-hoon

Browse famous quotes and profile details for Bae Myung-hoon. more

You May Also Like

“Although we had had no precise exponents of realism, yet after Pushkin it was impossible for a Russian writer to depart too far from actuality. Even those who did not know what to do with "real life" had to cope with it as best they could. Hence, in order that the picture of life should not prove too depressing, the writer must provide himself in due season with a philosophy.”

“می دانید وقتی شما منکر همه چیز شدید، به زودی به عنوان یک آدم عاقل شهرت پیدا می کنید. نیرنگ خوبی است. مردم ساده لوح فورا نتیجه می گیرند که شما از آن چیزی که انکار می کنید برتر هستید. ولی اغلب این امر صحیح نیست. اولا شما ممکن است در هر چیزی عیبی پیدا کنید. در ثانی اگر حقیقت را هم بگویید برای خودتان بدتر است، زیرا وقتی عقل شما صرفا گرفتار نفی کردن باشد فقیر می شود و می خشکد. در عین اینکه حس خودخواهی خود را ارضا می کنید، از لذت واقعی تعمق و اندیشه محروم می شوید. زندگی- ماهیت زندگی- از اندیشه ی ناچیز و سودایی شما می گریزد و کار شما به این جا می کشد که عوعو کنید و مردم را بخندانید.”

“به گفته ی خود او، رغیت پیری به نام فدور لوبانف عشق به شعر را به او آموخت. در داستان کوتاه خود، پونین و بابورین، این دهقان ساده، با ذوق و صاحب زبان زیبا را توصیف می کند، با او روی علفها، در پشت آبگیر می نشست و دهقان با طمطراق اشعاری از خراسکوف و لومونوسوف را برایش از بر می خواند.”

“من، خود، وابسته به دشت و زمین ام! دوست تر دارم حرکات تند پنجه ی مرطوب اردکی که پشت سرش را در کناره ی مردابی می خاراند تماشا کنم یا قطره های درخشنده ی آبی که از پوزه ی گاوی بی حرکت پس از نوشیدن آب از برکه ای که تا زانو در آن فرو رفته به بیرون می ریزد، نگاه کنم تا این که کروبیان را محو درک خود آز آسمانها ببینم.”

“راستش نه آنها به من نقش می دادند و نه من این کاره بودم. اگر احساس گناه می کنم، به نظرم برای این است که وقتی من حتی سر سوزنی هم رؤیاپردازی نمی کردم، اجازه دادم او همین طور رؤیا ببافد. من فقط داشتم تظاهر می کردم تا کمی ترقی کنم. مثل روز برایم روشن بود که هیچ وقت ستاره ی سینما نخواهم شد. خیلی کار سختی است. اگر باهوش باشی، خسابی معذب می شوی. من به اندازه ی کافی عقده ی حقارت ندارم. ظاهرش این است که برای ستاره ی سینما شدن باید خیلی خودمحور باشی. اما در واقعیت شر شرطش این است که هیچ منیتی نداشته باشی.”

“البته منظورم این نیست که من از پولدار و معروف شدن بدم می آید. اتفاقا هر دو اینها جزو برنامه های زندگی ام هستند و سعی می کنم یک روز بهشان برسم. اما دوست دارم وقتی این اتفاق می افتد، خود خودم هم سر جایش باشد. دوست دارم وقتی یک روز صبح بیدار می شوم و به تیفانی می روم تا صبحانه بخورم، هنوز خودم باشم.”

“تا روزی که بدانم جایی را پیدا کرده ام که من و چیزهایش به هم تعلق داریم، نمی خواهم مالک هیچ چیزی باشم. خودم هم درست نمی دانم آن جا کجاست. اما می دانم چه شکلی است.”

“(( چرت نگو. چه اشکالی دارد به مردی که دوستش داری نگاهی موقرانه بیندازی؟ مردها زیبایند، بیشترشان زیبایند، و ژوزه هم همینطور. اگر حتی نمی خواهی نگاهش کنی، به نظر من که یک بشقاب ماکارونی سرد نصیبش شده.)) (( صدایت را بیییار پایین.)) (( محال است عاشقش باشی. بفرما. جواب سوالت را گرفتی؟ )) (( نننه، چون من یک بشقاب ماکارونی سرد نیستم. من یک آدم رررقیق القلبم. خمیره ی شخصیت من همین است.)) (( قبول. تو قلب رئوفی داری. اما من ترجیح می دهم با یک بطری آب داغ به رخت خواب بروم. گرمایش ملموس تر است.))”