Quotessence
Home / Quotes / Quote by Kristina Stangl

Quote by Kristina Stangl

“And just like him, that very same moon was also destined to remain up here, as a prisoner of the sky, night after night, for the rest of all eternity.”

Quote by Kristina Stangl

Author

Kristina Stangl

Browse famous quotes and profile details for Kristina Stangl. more

You May Also Like

“بابا می گه انسان مالک زمین خلق شده اما یه چیزی کم داره: یه پیچ گوشتی برای باز کردن افکار اشتباه، یه چکش واسه محکم کردن نیات خوب، یه آچار فرانسه برای سفت کردن عشق تا ابد، یه ارّه واسه بریدن از گذشته. اما این ابزار رو به ما ندادن و بعد از تلو تلو خوردن و تلق و تولوق کردن بلاخره دیر یا زود خراب می شیم.”

“همین جرقه های خرد حیاط مدرسه آدم را از کوره در بر می برد، همین اولین کلمه های تکان دهنده و عجیب آدمهاست که هیچ وقت نمی شود فراموش کرد، چرا که اتفاقات بعد، نمک روی زخم اند.”

“یک بار مردی در میخانه ای از من پرسید کتاب ها چه مزه ای می دهند،(( حالا دقیقش را هم نگفتی، نگفتی)). جوابش را از قبل آماده داشتم، اما برای اینکه کاری نکرده باشم که او از بیخ احساس حماقت کند، کمی وانمود کردم دارم به سؤالش فکر می کنم و بعد گفتم (( رفیق، با در نظر گرفتن شکاف عمیقی که میان تمامی تجربیات شما و من وجود دارد،برای اینکه نزدیک ترین طعم را به آن طعم منحصر به فرد به شما نشان دهم باید بگویم که کتاب ها، همین طوری اش اگر را بخواهید، همان طعم بوی قهوه را می دهند.)) حرف دهن پُرکنی بود، و از طوری که او دوباره سراغ نوشیدنی اش رفت می توانستم بگویم حسابی خوراک فکر کردن به او داده ام.”

“This week I’ve been reflecting on a passage from my novel, The Time In Between: ‘Dreams don’t carry over calendars. They don’t leave behind the scent of sandalwood or the sound of applause echoing in the back of your mind. They don’t make you wake up wondering if you’ve left a version of yourself behind in another life.’ Have you ever had a dream that felt too real — like it belonged to another version of you? I’d love to hear your thoughts.”

“It was then that I understood something essential: once a book is published, it no longer belongs to you. It takes on a life of its own. It begins to walk on its own legs, like a child who has chosen a direction. And most of all, no reader simply reads it — they see themselves reflected in it. And what they see — or what they refuse to see — depends far more on them than on you.”

“بابام همیشه می گفت که سؤال یک چیز جدی است و نباید سرسری به آن جواب داد. باید از هر جهت به آن فکر کرد جواب های غیر معقول آن را دور ریخت و بقیه را سبک و سنگین کرد. می گفت روی همین اصل که به خیلی از سؤالات پیش از آن که خوب و درست طرح شوند، زود جواب داده شده، فجایع بسیار اتفاق افتاده است.”